ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

خردستیزی برای قدرت‌نمایی: مقایسه‌ی ولایت فقیه و فیلسوف‌شاه افلاتونی

جویا آروین - یک شیوه از استبداد ولایت فقیه در ایران اغلب نادیده گرفته می‌شود و آن قدرت‌نمایی از راه خردستیزی است. از برخی دستورها و فرموده‌های آیت‌الله خامنه‌ای چنین برمی‌آید که او درحقیقت آگاهانه تمایل دارد آشکارا با خرد جمعی و عقل سلیم پادوَرزی و ستیز ‌کند.

درآیند

در ایران امروزین، با ویژگی‌هایی که از نظر مدنی و سیاسی دارد، قدرت‌ سیاسی به شیوه‌های گوناگون نمود و بروز می‌یابد و نیروی حاکم به شکل‌های گوناگون قدرت‌نمایی و زورگویی می‌کند. در این نوشته به یکی از شکل‌های قدرت‌نمایی و خودکامگی در ایران می‌پردازم که از راه ستیز آشکار با عقل سلیم و افکار عمومی انجام می‌شود.

فیلسوف-‌شاه

در دیدگاهی بسیار کهن، حق فرمان‌روایی با فرزانگی و خردمندی پیوند می‌خورد—تنها فیلسوف (حکیم) مشروعیت دارد که بر دیگران فرمان‌ براند. گرچه برخی خاستگاه این دیدگاه را با انگاره‌ی شاه آرمانی در ایران باستان و اندیشه‌ی ایرانشهری مرتبط دانسته‌اند (برای مثال بنگرید به این مقاله)، افلاتون بود که در رساله‌ی «جمهوری» برای نخستین بار این ایده را چونان دیدگاهی فلسفی تدوین کرد. در این رساله افلاتون (از زبان سقرات) در گفتاری پرپیچ‌وخم—که بسی اندیشه‌ها در تاریخ فلسفه را به یاد می‌آورد—از مسیری به ایده‌ی فیلسوف‌شاه می‌رسد که شگفتیِ خواننده را برمی‌انگیزد. چنین می‌نماید که پرسش اصلی در این رساله درباره‌ی عدالت است. بحث در آغاز بر سر این است که عدالت چیست، و انسان عدالت‌مند چه صفتی دارد. با پاسخ به این پرسش قرار است «سعادت»، یعنی زندگی انسان عادل و دادگر، تعریف شود. در اینجا کاری شگفت‌ از افلاتون می‌بینیم: او روح یا نفس انسان را با دولت‌شهر یونانی (polis) مقایسه می‌کند چرا که معتقد است دولت‌شهر روحِ جملگیِ شهروندانِ آن است و در نتیجه اگر بتوان دانست که عدالت در دولت‌شهر چه جایگاهی دارد آنگاه ‌توان دانست که عدالت در زندگی فردی انسان چه جایگاهی دارد و از اینجاست که افلاتون لازم می‌بیند آرمان‌شهر عدالت‌مدار را ترسیم کند.

برای ما ایرانیان تصویری که افلاتون از فیلسوف‌شاه و جامعه‌ی آرمانی ترسیم می‌کند چندان ناآشنا نیست. در واقع برخی پژوهشگران نظام سیاسی در ایران و به‌طور خاص نظام ولایت فقیه را برگرفته از چنان انگاره‌ی افلاتونی می‌دانند.

یکی و شاید مهم‌ترین ویژگیِ دولت‌شهری که کاملاً عدالت‌مدار است این است که چنان دولت‌شهری را کسی اداره می‌کند که کاملاً دادگر و عادل است. گفتیم که دولت‌شهر چون روح جملگیِ شهروندان است؛ پس فرمان‌روا را هم می‌توان ذهنی دانست که روح از طریق آن عمل می‌کند. در نظر افلاتون، کسی که کاملاً عادل و دادگر است کسی است دانش کامل (حکمت) دارد.

افلاتون می‌کوشد فیلسوف‌شاه را از شاه مستبد متمایز کند اما در نهایت تصویری از جامعه‌ی آرمانی ارائه می‌دهد که فرقی با استبداد ندارد. پاره‌ی زیر از جمهوری در این زمینه بس شگفت‌انگیز است:

  «گفتم: می‌دانی چرا پول درآوردن از راه پیشه‌وری و مزدوری دون شأن آزادمردان است؟ کسی که باین گونه کارها می‌پردازد شریف‌ترین جزء روحش چنان ناتوان است که نمی‌تواند به جانورانی که در درونش نهفته‌اند تسلط یابد، بلکه مقهور و مغلوب آنهاست و چاره‌ ای ندارد جز اینکه به دلخواه آنها رفتار کند. … برای اینکه این‌گونه کسان نیز مانند آزادمردان تابع خرد شوند راهی نیست جز اینکه آنان را مجبور کنیم زیردست مردان خردمند قرار گیرند و از آنان فرمانبرداری کنند. ولی مراد ما این نیست که پیروی از دیگران، چنانکه ترازیماخوس ادعا کرد، به زیان زیردستان تمام شود بلکه اصلی که ما را وادار می‌کند چنین تصمیمی بگیریم این‌است که معتقدیم سعادت هر انسانی در این است که از روحی الهی و خردمند پیروی نماید:‌ اگر چنین روحی در درون خود او باشد چه بهتر. در غیر اینصورت باید چنین روحی از بیرون بر او گماشت تا همهٔ آدمیان تابع اصلی الهی باشند و تاآنجا که میسر است همانند و دوست یکدیگر شوند.»[1]

فیلسوف‌شاه و ولی فقیه

برای ما ایرانیان تصویری که افلاتون از فیلسوف‌شاه و جامعه‌ی آرمانی ترسیم می‌کند چندان ناآشنا نیست. در واقع برخی پژوهشگران نظام سیاسی در ایران و به‌طور خاص نظام ولایت فقیه را برگرفته از چنان انگاره‌ی افلاتونی می‌دانند (در این زمینه این پژوهش خواندنی‌ست). پس طبیعی است که برخی از ما علاقه‌ داشته باشیم نظام ولایت فقیه را از همان منظری نقد کنیم که دیدگاه افلاتون درباره‌ی فلسفه و حکومت را نقد می‌کنیم.

مهم‌ترین نقد این است که قدرت در هر صورت فسادانگیز است و فرقی نمی‌کند در دست چه کسی باشد، فیلسوف و حکیم یا بی‌سواد و عامی. جالب است که ایران معاصر هر دو شکل را به خود دیده است. در یک سو رضاشاه بود که معروف است چندان سوادی نداشته، و در دیگر سو آیت‌الله خمینی که عبدالکریم سروش او را (به درست یا غلط یا مغالطه) باسوادترین رهبر ایران از زمان هخامنشیان و حتا در سراسر جهان می‌خواند.[2] می‌دانیم که در هر دو مورد استبداد و زورگویی اساس حکومت‌داری بود و، به نظر بسیاری، شاید در دومی حتا بیش‌تر چنین بود، تفاوتی که طبیعتاً میان استبداد منوّر و استبداد مذهبی هست.

می‌توان استدلال کرد که سپردنِ قدرت به کسی که فیلسوف یا حکیم خوانده شده ممکن است حتا استبدادی دوچندان به‌همراه داشته باشد چراکه او خود را نه‌فقط در زور بلکه در دانش نیز برتر از دیگران می‌بیند و زین‌رو نیازی به اتکا به رأی متخصصان و کارشناسان نخواهد دید. گذشته از این، وقتی نظام ولایت فقیه را با انگاره‌ی حکیم حاکم مقایسه می‌کنیم، باید آن ویژگی‌هایی را هم که مختص نظام ولایی است از نظر دور نداریم. افلاتون معترف است که حاکمیت سراسر عدل و دادی که از آن سخن می‌گوید آرمانی دست‌نیافتنی است و فیلسوف‌شاهی هم که کاملاً عادل باشد وجود ندارد. در نتیجه می‌گوید «به همین‌قدر خرسند خواهیم بود که او به‌حد امکان به عدالت نزدیک و از قابلیت عدالت بیش از دیگران بهره‌مند باشد»[3] از همین جا روشن می‌شود که آن دستگاه سیاسی که پس از انقلاب اسلامی در ایران حاکم شد چیزی فراتر از فیلسوف‌شاه افلاتونی است؛ ولی فقیه در نظر هوادارانش درحقیقت ایده‌آلی است که جامعه‌ی واقعیت پوشیده است چراکه او در نظر آنان به جایگاهی فرابشری پیوند دارد.

خردستیزی برای قدرت‌نمایی

به هر روی اما برای فهم استبداد در ایران امروزین نیاز داریم تحلیل کنیم که استبداد ولایت فقیه چه نسبتی با دانش و عقلانیت دارد. محمدرضا نیکفر اخیراً در یادداشتی از نسبت استبداد و توهمِ همه‌چیزدانی و علّامگی در ایران سخن گفته است و پیش از آن هم اکبر گنجی در نوشته‌ای به برخی نمودهای علّامگی و همه‌چیزدانی در سی ‌سال زمامداری آیت‌الله خامنه‌ای اشاره کرده بود. اما به نظر من یک شیوه از استبداد ولایت فقیه در ایران اغلب نادیده گرفته می‌شود و آن قدرت‌نمایی از راه خردستیزی است. از برخی دستورها و فرموده‌های آیت‌الله خامنه‌ای چنین برمی‌آید که او درحقیقت آگاهانه تمایل دارد آشکارا با خرد جمعی و عقل سلیم پادوَرزی و ستیز ‌کند. می‌دانیم که او با قدرت مطلقی که دارد می‌تواند در پشت پرده نظر خود را هرچند خلاف خرد جمعی باشد اعمال کند اما با این حال او شخصاً و علناً نظر خلاف عقل خود را اظهار می‌کند. یک نمونه‌ی جالب ‌اظهارنظر یا بهتر است بگوییم دستور او درباره‌ی خرید واکسن کرونا است. او در اظهارنظری که در حقیقت چیزی جز توطئه‌اندیشی نیست شخصاً اظهار می‌کند که نباید از کشورهای آمریکا و انگلیس و فرانسه واکسن بخریم. البته ما نمی‌دانیم درون پرده چه بازیِ قدرتی در کار است؛ شاید هدف این بوده که راه بر واکسن روسی باز شود. اما پشت پرده هرچه باشد طبیعتاً این پرسش برای ما پیش می‌آید که چرا او خود آشکار چنین نظرهایی را اظهار می‌کند وقتی با قدرتی که دارد می‌تواند نظرش را بدون علنی کردن اعمال کند. می‌پرسیم چرا او خود را چنین آشکارا در مقابل عقل سلیم و خرد جمعی و افکار عمومی قرار می‌دهد؟ بگذارید نمونه‌ی دیگری هم بیفزایم. درست پس از آنکه کاظم صدیقی امام جمعه‌ی تهران درباره‌ی جسد مصباح یزدی اظهارنظری کرد که آشکارا دروغ و خرافی بود دیدیم که همو در مراسم رهبری سخنران اول بود. می‌پرسیم چرا آیت‌الله خامنه‌ای با افکار عمومی لج‌بازی می‌کند؟ او علاقه دارد در همه جا آشکارا دخالت کند. به نظر می‌رسد نباید خردستیزی‌ها و لج‌بازی‌های او را به حساب بی‌خردیِ او گذاشت بلکه برعکس او به‌عمد و آگاهانه از راه پادورزی با افکار عمومی و خرد جمعی می‌خواهد قدرت خود را نشان دهد؛ او می‌خواهد از این راه نشان دهد که همه‌کاره است. پای‌بندی به عقلانیت و منطق با قدرت مطلقه نمی‌خواند و این هم‌هنگام نقدی است بر فیلسوف‌شاه افلاتونی.

گفتارپردازی (رتوریک) در شیوه‌ی ضدیت با عقل سلیم یکی از راه‌های کسب شهرت و از این راه کسب قدرت است. این گونه گفتارپردازی را در چند سال گذشته از رییس ‌جمهوری آمریکا دنالد ترامپ بارها دیده‌ایم. به نظر می‌رسد آیت‌الله خامنه‌ای هم آگاهانه این گونه گفتارپردازی را برای قدرت‌نمایی به کار می‌گیرد.  

برآیند

در ایران خودکامگی و قدرت‌نمایی به بسی شیوه‌ها و گونه‌ها و در شکل‌های ریز و درشت در کار است. بسیاری از این شیوه‌ها و گونه‌ها را ممکن است حتا نتوانیم تشخیص دهیم و فقط وقتی برای چندی در جامعه‌ای آزاد بزییم ممکن است بتوانیم تشخیص دهیم که وضعی که در ایران داشته‌ایم وضعی غیرطبیعی و در حقیقت نوعی اعمال قدرت یا قدرت‌نمایی بوده است. برای همین برای ما ایرانیان بایسته است که بدانیم خودکامگی چه چهره‌هایی ممکن است به خود بگیرید و به چه شیوه‌هایی ممکن است کار خود را پیش بَرَد. در این نوشته کوشیدم نشان دهم که یکی از این شیوه‌های قدرت‌نمایی در ایران (که معمولاً نادیده گرفته‌ می‌شود) ضدیت و پادورزیِ آشکار با خرد و عقلانیت است. این نکته بسیاری از رفتارهای زمامداران را که آشکارا خلاف خرد جمعی و عقل سلیم است توضیح می‌دهد.

پانویس‌ها

[1] جمهوری، افلاتون، ترجمه‌ی محمدحسن لطفی، چاپ اول شهریور ۱۳۵۳. چاپخانهٔ خوشه. صص۵۹۱-۵۹۰

[3] همان، ص۲۷۰

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • جوادی

    آیا کنشگر و یا تحلیل گر سیاسی باید دارای طرز فکر یا دید استراتژیک باشد؟ به نظرم این پرسش شایسته تامل بوده و برای پیشبرد و موفقیت جنبش دموکراسی خواهی ایران بی نهایت مهم است.

  • جوادی

    آیا منافع ملی مهمترین عامل تعیین کننده سیاست خارجی دولتها است؟ در روابط بین الملل عوامل اصلی تعیین کننده سیاست خارجی عبارتند از : منافع( علایق) ملی، منافع فردی و گروهی، ایدئولوژی و جنبه های انسانی یا معیارهای اخلاقی. لازم به یادآوری است که در بین این چهار عامل، معیار و ضابطه اصلی در تنظیم سیاست خارجی همانا منافع ملی است. اما این اصل استثنائاتی نیز دارد و درباره تمام دولتها و نیز در برخی شرایط صادق نیست. مثلا امکان دارد که یک رهبر یا یک گروه صاحب نفوذ بویژه در کشورهای توسعه نیافته، سیاست خارجی خویش را صرفا بر پایه حفظ قدرت در مقابل تهدیدات داخلی در جهت حفظ منافع ملی قرار ندهد. به عنوان مثال، چارلز دوم در سال های ۱۶۷۰ و۱۶۶۱ قراردادهای محرمانه ای با فرانسه امضاء کرد که در طی آن پشتیبانی سیاسی و مالی را برای لوئی چهاردهم برای مقهور ساختن مخالفین اش تامین می نمود. همینطور می توان حمله هیتلر در سال ۱۹۴۱ به شوروی را بیشتر به خاطر حفظ موقعیت خویش و نه منافع آلمان مورد بررسی قرار داد.‌ سیاست منحرف ساختن افکار عنومی از توجه به مسایل داخلی یک سیاست شناخته شده و رایج برای سیاستمداران در جوامع استبدادی و حتی به میزان کمتر در جوامع دموکراتیک است. هانری پنجم تحت تاثیر پدر خویش معتقد بوده است که از طریق تعارضات خارجی باید افکار مردم را مشغول نمود. ما می بینیم که جمهوری اسلامی از بدو پیدایش این سیاست را با اشغال سفارت امریکا آغاز کرده و تا به امروز ادامه داده است. بنابراین میشه رژیم هایی را در تاریخ و یا اکنون یافت که در تکاپوی حفظ قدرت خویش بر اساس سیاست خارجی خاص می باشند و معمولا سیاست هایشان ارتباطی با منافع ملی ندارد . در پاره ای از موارد یک رژیم یا یک گروه متنفذ که از موقعیت خود نگران می باشد امکان دارد برای برقراری اتحادی با هر دولت بزرگی که قادر به کمک به آن بر علیه نیروهای مخالف داخلی باشد، مساعی لازم به عمل آورد. به عنوان مثال بعد از ۱۸۱۵ منافع ملی پروس ایجاب می کرد که یک سیاست تهاجمی و ستیزجویانه نسبت به اتریش در پیش گیرد اما وحشت دربار از امکان بروز انقلاب در داخل، زمینه همکاری با اتریش را در اتحاد مقدس فراهم کرد. همینطور انگیزه حکومت ایتالیا برای برقراری اتحادی با آلمان و اتریش در سال ۱۸۸۱ تا اندازه ای بواسطه ی احتیاج به برقراری امنیت بر علیه شورش جمهوریخواهان بود.‌ البته رهبرانی که اینگونه عمل می کنند ، سیاست های خویش را در جهت خیر و صلاح عامه و منافع ملی جا میزنند. آیا قرارداد محرمانه همکاری ایران چین را می توان اینگونه تبیین کرد؟

  • جوادی

    در یادداشت شماره ۳۴ ادعا کردم که بر خلاف نظر مارکس، کشمکش های طبقاتی مهمترین نوع کشمکش نیستند و کشمکش های بین فردی و کشمکش های بین ملتها دست کم به آن اندازه مهم و حتی در تاریخ مهم تر بوده اند.‌ با کمی تامل می توان دریافت که وقتی کسی ادعا کند کند که کشمکش طبقاتی مهمترین نوع کشمکش نیست به طریق اولی میشه نتیجه گرفت که اون شخص اعتقاد ندارد به اینکه کشمکش طبقاتی مساله اصلی یا بنیادی است و بقیه کشمکش ها فرعی اند. پرسشی که اینجا ممکن است طرح شود این است که اگر کشمکش های بین فردی یا بین ملتها ، محصول کشمکش طبقاتی نیستند، پس از چه چیزی ناشی می شوند. این پرسش در یادداشت مذکور نیامده ولی به آن به نحو گذرا فکرکرده بودم. الان که دارم کتاب داشتن یا بودن اریک فروم را می خونم، می بینم که به این موضوع پرداخته است و مناسب دیدم که برای روشن شدن بحث، پاسخ فروم به این مساله را اینجا بیاورم. فروم می گوید: وجه داشتن و آزمندی ناشی از آن به دشمنی بین شخصی و کشمکش می انجامد و این همان قدر که برای افراد صدق می کند، درباره ملتها نیز صادق است، زیرا تا زمانی که ملت ها از مردمی درست شده اند که انگیزش عمده شان داشتن و آزمندی است، ناگزیر به جنگ دامن می زنند. ضرورتا اشتیاق دارند هر آنچه ملتی دیگر دارد آنان نیز داشته باشند و می کوشند آنچه را که می خواهند از راه جنگ یا فشار اقتصادی یا تهدید به دست آورند.‌ از این مراحل بر ضد ملت های ضعیف تر بهره می برند. نخست ائتلاف هایی را تشکیل می دهند که از ملتی که قرار است به آن حمله شود نیرومند تر است. حتی اگر ملتی فرصتی معقول برای پیروزی داشته باشد، دست به جنگ میزند نه به خاطر اینکه به لحاظ اقتصادی در رنج است، بلکه از آن رو که می خواهد بیشتر داشته باشد و فتح کند و این ها عمیقا در شخصیت اجتماعی شان حک شده است...آنچه درباره جنگ های بین المللی صادق است را می توان درباره جنگ طبقاتی نیز صادق دانست. در جوامعی که بر اساس اصل آزمندی بنیان نهاده شده، جنگ بین طبقات، اساسا بهره کش و استثمارشده همیشه وجود داشته است. در جایی که نه نیازی به استثمار وجود داشته باشد و نه امکان آن و نه منش اجتماعی آزمند، جنگ طبقاتی وجود نخواهد داشت...اندیشه ی جامعه ی بی طبقه در جهان به اصطلاح سوسیالیستی با روحیه آزمندی همان قدر توهمی و خطرناک است که اندیشه ی صلح همیشگی بین ملتهای آزمند.‌ مشاهده می کنیم که در نظرات فروم مفهوم وجه داشتن همان اندازه اهمیت دارد که مالکیت خصوصی در نظرات مارکس و حتی به نظر می رسند متناظر باشند. البته فروم داشتن را به طور مطلق رد نمی کند و داشتن وجودی را که ریشه در هستی آدمی دارد، رد نمی کند. داشتن وجودی در تقابل با داشتن منش شناختی است که فروم داشتن نوع اخیر را سرچشمه کشمکش ها و دشمنی ها میداند. به نظر میرسد اهمیتی که مارکس برای اقتصاد در تحولات تاریخی و اجتماعی قائل است، فروم برای روانشناسی اجتماعی و روانکاوی قائل است. البته برای مقایسه نظرات مارکس و فروم باید مطالعات وسیع و عمیق تری داشت. راه حل اریک فروم برای کشمکش ها، تغییری بنیادین در منش انسانهاست و این را میشه از عبارت یا تغییر بنیادین در منش آنها یا ابدی شدن جنگ دریافت. مکتب مارکسیسم ،دست کم مارکسیسم ارتدوکس نمی تواند مساله ی کشمکش بین کمونیست ها را مورد شناسایی و بحث قرار دهد، امابه نظرم با مفهوم وجه داشتن و آزمندی ناشی از آن بتوان مسایلی این چنین را توضیح داد. البته پیروان مکاتب دیگر نیز به کرات هم کیشان خود را کشته اند. مثلا در تاریخ اسلام، مسلمانان بارها بر سر قدرت و ثروت با هم جنگیده اند و هنوز نیز می جنگند. نخستین جنگ قدرت در تاریخ اسلام بر سر جانشینی پیامبر رخ داده است که عوارض آن تا به امروز نیز پابرجاست. روزی با یک مجاهد سر همین قضیه بحث می کردم، من با اشاره به جنگ قدرت سر جانشینی پیامبر، ادعا کردم که جانشینی همواره موضوعی مناقشه برانگیز بوده است و او با کمی عصبانیت پاسخ داد که اون دوره امپراطوری رم وجود داشته است و منظورش این بوده که مسلمانان راستین سر قدرت با هم نمی جنگند و جنگ قدرت بر سر جانشینی پیامبر توطئه خارجی بوده است.ممکن است استدلال مشابه ای را کمونیست ها سر قضیه ی جانشینی لنین مطرح کنند و یا اصولا تمایلی به طرح آن نداشته باشند، زیرا طرح این نوع مسایل و تامل در آنها ممکن است باعث ترک برداشتن نظام اعتقادی شان شود و یقین ایدئولوژیک آنها را متزلزل کند.

  • جوادی

    جایگزین اصلاحات چیست؟ به برنامه سرصفحه شبکه ایران فردا نگاه می کردم، مجری برنامه حضور آقای تاج زاده را در کلاپ هاوس مهم دانسته و چکیده نظرات ایشان را را بازتاب داد که برام جالب بود و تصمیم گرفتم که این یادداشت را بنویسم. آقای تاجزاده می گوید که جایگزین اصلاحات چیست، اگر ما اصلاح طلبان بیست سال است که به بن بست رسیدیم ، براندازان چهل سال است که به انتخابات نه گفتند و به بن بست رسیدند و در ادامه بر حضور در پای صندوق رای تاکید کرد. واقعا نمی دانم آقای تاجزاده و امثال او درباره شعور خود و شعور مخاطبان چگونه فکر می کنند.‌آیا خودشان را علامه( دانای کل) و مخاطبان خود و اکثریت مردم را نادان می دانند؟ آقای تاج زاده می خواهم رک حرفم رابزنم. آقای تاج زاده امثال شما یا معنی درست انتخابات و اصلاحات و سایر اصطلاحات سیاسی را نمی دانید یا با تهی کردن این اصطلاحات از معنی واقعی شان، فکر می کنید می توانید به بقای وضع موجود که در واقع بقای منافع ناحق تان است ،کمک کنید. اگر می خواهید معنی درست اصلاحات و جایگزین آن انقلاب را بفهمید، مثلا می توانید به کتاب انقلاب یا اصلاح ترجمه وزیری رجوع کنید. این کتاب گفتگو با هربرت مارکوزه و کارل پوپر را که جداگانه انجام شد، شرح می دهد. البته عبارت انقلاب یا اصلاح این معنی را دارد که فقط دو گزینه در برابر محافظه کاری وجود دارند که به طور سنتی نیز چنین بوده است، اما امروزه سنتزی از آموزه های انقلابی و اصلاحی مطرح است که از آن تحت عنوان تحول خواهی یاد می شود. خودم این موضوع را نمی دانستم و چند ماه قبل ِآن را از شبکه آزادی و از زبان آقای دکتر درویش پور شنیدم که خیلی جالب این تز را شرح دادند. بنابراین بد نبست امثال آقای تاج زاده بدانند که برای اصلاحات دو جایگزین وجود دارد، یکی اش انقلاب است و دیگری تحول خواهی است که ترکیبی از اصلاح طلبی و انقلابی گری است. البته خیلی مهم است که بدانیم درجمهوری اسلامی هرگز اراده واقعی برای اصلاحات وجود نداشته است و فقط وعده اصلاحات برای عوام فریبی و کنترل افکار عمومی مطرح بوده است. چگونه می شود از اصلاحات حرف زد ولی از موضوع آن حرفی نزد؟ در این بیست سال آقایان به اصطلاح اصلاح طلب و در واقع استمرار طلب حتی یک بار هم نگفته اند که قرار است چه چیزی را اصلاح کنند. ما فراموش نمی کنیم که همین آقای کروبی اصلاح طلب زمانی که ریاست مجلس را بر عهده داشت از طرح اصلاح یک قانون عادی( قانون مطبوعات) هم حمایت نکرد، چه برسد به اصلاح ساختار و قانون اساسی. اصلاح یک عمل عقلانی است ولی بین اصلاح و وعده اصلاح فرق است، به همین خاطر است که امثال آقای تاج زاده اصلاح طلب به معنی واقعی کلمه نیستند و فقط به آن تظاهر می کنند و باز ما را به یاد شعر معروفی می اندازند که می گوید واعظان جلوه بر محراب و منبر می کنند، چون به خلوت روند کار دیگر می کنند. آقای تاج زاده می گویند که براندازها چهل سال است که در بن بست اند و ما بیست سال در بن بست ایم. منظورشان این است که براندازها چهل سال است که ناتوان از براندازی اند و ما هم بیست سال است که ناتوان از انجام اصلاحات هستیم. اما ایشان از این مقدمه بلافاصله نتیجه می گیرد که پس نه به انتخابات کارساز نیست و باید همجنان از انتخابات یا در واقع انتصابات امید تحول داشت. ایشان ازمقدمه ای متشکل از دوصغری ، به نفع شرکت در انتخابات نتیجه گیری می کنند که کاملا خلاف منطق است. براندازها گرچه ناتوان از براندازی اند ولی در صداقت شان تردید نیست، ولی آیا استمرارطلبان در انجام اصلاحات صداقت دارند؟ بیست سال است که شما استمرار طلبان جز کلی گویی چیزی نبافته اید و حتی نتوانسته اید مورد یا موارد اصلاحات را مشخص کنید.بله با بازی اصلاح طلبی_ اصول گرایی بیست سال دست کم بیست سال عمر استبداد را اضافه کردید ولی این را بدانید که الان کفگیر تان داره به ته دیگ می خوره و دیگر نمی توانید مثل سابق مردم را با وعده های سرخرمن، فریب دهید. با وعده های سرخرمن می توان قدرت را به دست آورد و مدتی حفظ کرد، اما دیر یا زود مردم به واهی بودن این وعده ها پی خواهند برد و اونجاست که احتمال زیاد انفجار حاصل خواهد شد.

  • جوادی

    کتابهای نخوانده زیادی در دسترس دارم که گاهی درانتخاب آنها برای مطالعه دچار تعارض گرایش_ گرایش می شوم، مثل زمانی که شما به دو فیلم که همزمان از دو شبکه در حال پخش است، علاقه دارید ولی ناچارید یکی را انتخاب کنید. کتابی که به تازگی خواندنش را آغاز کردم اثری از فروم است به نام داشتن یا بودن. فروم که یک چپ گرای میانه رو و طرفدار سوسیالیزم دموکراتیک و طرفدار اندیشه های مارکس جوان( انسان گرایی مارکسیستی) است در کتاب یادشده می گوید: شور داشتن به جنگ طبقاتی بی پایان می انجامد. این ادعای کمونیست ها که نظام شان با امحای طبقات به مبارزه طبقاتی پایان می دهد، تخیلی است. زیرا نظام کمونیستی هم بر اساس اصل مصرف نامحدود به عنوان هدف زندگی بنا شده است.‌تا زمانی که هر کس می خواهد بیشتر داشته باشد، تشکیل طبقات ناگزیر است، باید جنگ طبقاتی وجود داشته باشد و در سطح جهانی باید جنگ بین المللی داشته باشیم. حرص و آز مانع صلح است.( پایان نقل قول) آیا تجربه درستی این نظرات فروم را تایید می کنند؟ برای راستی آزمایی این نظرات فروم کافی است به فراز و فرود شوروی و بلوک شرق و مهمتر اینکه به اوضاع مهمترین نظام کمونیستی کنونی جهان یعنی چین کمونیست نگاه کنیم.‌ زمانی لیبرال ها واژه امپریال کمونییست را در مورد شوروی به کار می بردند که امروزه به روشنی درباره چین کمونیست صادق است. متاسفم برای کمونیست های ایرانی که نظرات فروم و این همه شواهد را نادیده می گیرند و شعار نان، کار ،آزادی و اداره شورایی را قابل تحقق می دانند. چرا از فراز و فرود کشور شوراها و از گرایش امپریالیستی چین کمونیست درس نمی گبرند؟ تا کی توهم آرمانشهرگرایی؟

  • جوادی

    من به قدرت نخبگان در ایجاد تغییرات اعم از مثبت یا منفی اعتقاد راسخ دارم و به همین خاطر تلاش کردم که از موضع عقلانی و علمی نخبگان ایرانی را مورد خطاب قرار داده تا به قدرت خود برای ایجاد تغییر ایمان بیاورند و سپس در عمل نیز در حد توان و موقعیت خود تلاش کنند. وظیفه بازسازی و دموکراتیک کردن ایران بر عهده نخبگان است. مردم عادی در طول تاریخ غالبا دنباله روی نخبگان بوده اند، بنابراین انفعال نخبگان و انداختن توپ در زمین مردم چیزی جز عدم شجاعت و فرار از مسولیت نیست. من در حد توان خود برای نشر معرفت تلاش کردم و از این بابت وجدانم آسوده است.

  • جوادی

    همکاری دولت ها یا احزاب موضوعی ایدئولوژیک است یا استراتژیک؟ در صحنه بین الملل بازیگران اصلی دولت ها هستند و در صحنه سیاسی درون کشورها، بازیگران اصلی احزاب یا گروههای سیاسی هستند. در هر دو صحنه یا هر دو سیستم، سیاست با پارامترهای چهارگانه ظاهر می شود که عبارتند از گروهها، منافع، تعارض و تلاش گروهها برای تاثیر گذاری بر اقدامات سایرین با ابزار قدرت (اعم از قدرت اقناع یا زور) . در صحنه بین الملل منافعی که توسط دولتها دنبال می شود ، منافع ملی نام دارد و در صحنه داخلی منافع حزبی یا گروهی دنبال می شود. البته نظام های داخلی بر خلاف نظام بین الملل دارای اقتدار مرکزی اند موضوع همکاری و حالت ویژه آن یعنی ائتلاف بین بازیگران از دیرباز هم در سیاست بین الملل و هم در صحنه سیاسی داخلی کشورها وجود داشته است. هدف همکاری ها و ائتلاف ها نیز کسب منافع و یا دفع ضرر بوده است. ائتلاف به معنی اقدام مشترک دو یا چند بازیگر علیه بازیگر یا بازیگران دیگر می باشد. بنابراین ملاحظه می کنیم که ائتلاف و به طور کلی همکاری یک رفتار عقلایی و حسابگرانه است و بر اساس ایدئولوژی یعنی بر اساس مفهوم مشروعیت شکل نمی گیرد. این موضوع هم در حوزه همکاری های اقتصادی درست است و هم در حوزه های غیر اقتصادی و به ویژه حوزه سیاسی. متاسفانه نخبگان و گروههای سیاسی ایرانی در تاریخ معاصر توجه چندانی به این موضوع نداشته و حتی اغلب خلاف آن اندیشیده و عمل کرده اند.حتی همکاری ها و ائتلاف های استثثنایی که صورت گرفته اغلب اساس عقلانیت و دور اندیشی نبوده است و بازی با حاصل جمع صفر بوده است. برداشت ایدئولوژیک راجع به موضوع ائتلاف اصولا مساله ائتلاف را منتفی می کند زیرا دیدگاه ایدئولوژیک اعتقاد دارد که هر که با ما نیست، علیه ماست و دوستی و دشمنی را به نحو ثابت و سیاه و سفید در نظر می گیرد در حالیکه در دنیای سیاست چه داخلی و چه بین الملل بر اساس واقع گرایی دوست و دشمن دایمی معنی ندارند بنابراین بر اساس پارادایم واقع گرایی و شواهد تاریخی همکاری و ائتلاف یک مساله ی ایدئولوژیک نیست ،بلکه مساله ای استراتژیکی است و بر اساس حسابگری است و نه بر اساس ملاحظات ایدّولوژیک و مساله ی مشروعیت . در قرن بیستم بارها شاهد شکل گیری ائتلاف های نامشروع اما عقلانی و حتی ائتلاف های هم نامشروع و نامعقول بوده ایم. مثلا در جنگ جهانی دوم ائتلاف قدرت های لیبرال و شوروی گرچه نامشروع بود و لی استراتژی آن را ضروری ساخته بود. در انقلاب ۵۷ ما شاهد یک ائتلاف بزرگ برای کسب قدرت و البته بدون برنامه و دور اندیشی برای تقسیم قدرت بوده ایم که در نهایت به استیلا و برتری یک گروه و استقرار نظام تک حزبی انجامید. تنگ نظری های ایدئولوژیک به اضافه ترس از تکرار چنین پدیده ی خطرناکی ،چهار دهه است که بلای جان اپوزیسیون شده است و جنبش دموکراسی خواهی را زمین گیر کرده است. الیته این مساله یک مساله مهم است که باید به صورت عقلایی با آن روبرو شد. در سیستم توازن قوا نیز مساله استیلا یک بازیگر مطرح است و مخالفت با هر ائتلاف یا بازیگری که خواهان دستیابی به تفوق و استیلا در سیستم است، چهارمین قاعده اصلی سیستم توازن قدرت را شکل می دهد زیرا دستیابی به استیلا ماهیت سیستم را تغییر می دهد. بنابراین ائتلاف گرچه از لحاظ استراتژیک ضروری و عقلایی است ولی باید بر اساس برنامه و دوراندیشی صورت گیرد تا به استیلای یک بازیگر نیانجامد. اما ترس از استیلای یک بازیگر نباید ضرورت استراتژیک ائتلاف را انکار کند زیرا برای مقابله با یک نیروی قوی تر یا برای تغییر وضع موجود گاهی چاره ای جز ائتلاف وجود ندارد.

  • جوادی

    هدفم از نوشتن دو یادداشت ناقص اخیر این بوده که تاکید کنم که سیاست های یک حکومت ایدئولوژیک بر خلاف آنچه تصور می شود همواره ایدئولوژیک نیست و ملاحظات استراتژیک را نیز مد نظر قرار می دهد. مثلا اولویت قائل شدن برای اصل بقاء ویژگی تمام دولت هاست اعم از ایدئولوژیک و غیر ایدئولوژیک، دموکراتیک یا غیر دموکراتیک. البته فقط در مورد موضوع بقاء نیست که حکومت ایدّولوژیک خود را مجاز به عدول از اصول ایدئولوژیک می داند، بلکه مثلا برای افزایش قدرت یا حتی کسب پرستیژ در سیستم بین الملل نیز می تواند اصول ایدئولوژیک را نادیده بگیرد. یک‌ مثال میزنم تا مساله روشن شود. در واکنش به حادثه یازده سپتامبر و نشانه رفتن انگشت اتهام به سوی القاعده، دولت امریکا به حکومت طالبان که یک حکومت ایدئولوژیک بود، اولتیماتوم داد که بن لادن را باید تحویل دهد و پاسخ طالبان به این درخواست امریکا، بر اساس ترجیح دادن ایدئولوژی بر استراتژی بود که درنهایت منجر به حمله امریکا به افغانستان و سقوط طالبان شد. البته سیاست ایدئولوژیک و غیر عقلایی طالبان در یک وضعیت بحرانی که تهدید کننده بقاء نیز بوده است یک استثناء می باشد.‌ بر اساس ایدئولوژی اسلامی دنیا به دو قطب دارالاسلام و دارلحرب تقسیم می شود و جنگ با کفار ( جهاد) اجتناب ناپذیر است، اما در عمل به خاطر ضعیف تر بودن نه تنها با کفار جنگ نمی شود، بلکه حتی برای کسب منافع به همکاری با کفار نیز مبادرت می شود.‌البته عدول از ایدئولوژی در این همکاری ها معمولا دوطرفه است و تابع اصل بقاء یا کلی تر تابع اصل منفعت یا مصلحت است.‌مثلا همکاری کشورهای کمونیستی که خود را دشمن سرمایه داری می دانستند با کشورهای سرمایه داری از لحاظ ایدئولوژیک مجاز نمی باشد ولی بارها در نظام بین الملل شاهد آن بوده ایم و هستیم.‌ به نظر می رسد ایدئولوژی در سیاست داخلی نقش مهمی دارد ولی در سیاست خارجی ،استراتژی مهمتر از ایدئولوژی است و در صورت تقابل، ایدئولوژی نادیده گرفته می شود.‌این دوگانگی در سیاست داخلی و خارحی چگونه توجیه می شود؟ آیا این دوگانگی نشانه عدم صداقت ایدئولوژی نیست؟ حکومت های دموکراتیک نیز با همین دوگانگی روبرو هستند. این حکومت ها این دوگانگی را با اصل دموکراسی در داخل و پراگماتیسم در سیاست خارجی توجیه می کنند. نمی خواهم با بدبینی افراطی به دنیای سیاست نگاه کنم، ولی دنیایی غیر اخلاقی است، اگر نگویم دنیای کثیفی است. اما نباید امید خودمان را برای ساختن دنیای بهتر و اخلاقی از دست بدهیم.

  • جوادی

    در ادامه یادداشت قبلی ممکن است این پرسش طرح شود که آیا به رسمیت شناختن اصل بقاء به عنوان مهمترین اصل در سیاست خارجی و داخلی ، بقاء را تضمین می کند؟ گرچه اولویت قراردان این اصل یک تصمیم عقلانی است ولی مساله سخت در تشخیص و طراحی سیاست هایی است که با اصل بقاء سازگار باشند. به بیان دیگر در خیلی از موارد سیاستمداران، سیاست مهمی را به اجرا در می آورند که فکر می کنند به نفع بقای نظام است، ولی دیری نمی پاید که نادرستی این نظر را در عمل می بینند و این ناشی از پیجیدگی حوزه سیاست است که تصمیم های سیاسی که ظاهرا معقول می نمایند وقتی به اجرا در می آیند با متغیر های ناشناخته زیادی روبرو می شوند و نه تنها ممکن است از اهداف خود دور شوند، بلکه مشکلات جدیدی را نیز به وجود آورند. مثلا سیاست مرگ بر امریکا برخلاف ظاهرش صرفا یک سیاست ایدئولوژیگ نبوده و نیست. اگر اینطور بود می بایستی مثلا سیاست مرگ بر کمونیزم نیز در دستور کار قرار می گرفت که نگرفت، بنابراین نمیشه سیاست مرگ بر امریکا یک سیاست ایدّولوژیک صرف دانست. به بیان دیگر به این سیاست باید به عنوان یک سیاست استراتژیک نگاه کرد و بر این اساس نتایج آن را در طول چهار دهه مورد بررسی قرار داد. آیا این سیاست بر اساس استراتژی بقاء تنظیم شده است؟ به بیان دیگر آیا این سیاست بر خلاف ظاهرایدئولوژیکی در واقع در خدمت اصل بقاء بوده است؟ آیا ادامه این سیاست همچنان به اصل بقاء خدمت بقاء می کند؟ آیا تحریم ها و مشکلات اقتصادی که از نتایج این سیاست بوده اند شکاف مردم و حکومت را بیشتر نکرده و از این جنبه به هدف بقاء لطمه نزده اند؟

  • جوادی

    کدام اصل بر ایدئولوژی مقدم است؟ در پارادایم نو واقع گرایی والتز تاکید می شود که دولت ها خواهان بقاء هستند و این فرض اساسی در ایجاد یک تئوری است. بقاء پیش شرط هر هدفی است که دولت ها ممکن است داشته باشند یا مهمترین اصل در سیاست خارجی اصل بقاء است. حکومت های ایدئولوژیک مدام به پیروان خود تلقین می کنند که باید در راه اهداف ایدئولوژیک آماده فداکاری و جانفشانی باشند.‌ شوروی به عنوان مهمترین حکومت ایدئولوژیکی قرن بیستم نیز سالها همین گونه به پیروان خود تلقین می کرد. تز اجتناب ناپذیری جنگ بین دو اردوگاه شرق و غرب در واقع یک تز ایدئولوژیکی بوده است. زمانی که خروشچف قدرت را به دست گرفت در کنگره بیستم حزب کمونیست بر خلاف انتظار به انتقاد از برخی از سیاست های استالین پرداخت و بعدها تز اجتناب پذیری جنگ را مطرح ساخت و گفت که برای پیروزی کمونیسم نباید خودمان بمیریم. این تز خروشچف مبتنی بر تقدم اصل بقاء بر هر اصل ایدئولوژیکی بوده است. البته این تز خروشچف خیلی از ایدئولوگ ها و تندروها در دنیای کمونیست را رنجاند که یکی از مهمترین شان فیدل کاسترو بوده است که از تز اجتناب ناپذیری جنگ طرفداری می کرد و در بحران موشکی کوبا خواهان رویارویی تمام عیار دو طرف بوده است که مورد پذیرش خروشچف قرار نگرفت. البته بحران موشکی کوبا از آغاز هم یک مساله ی استراتژیکی بوده است که توسط استراتژیست های شوروی برای فشار به امریکا و کسب امتیاز طراحی شد و بر خلاف ظاهر ناشی از سیاست های ایدئولوژیکی نبوده است.‌ تا اینجا نشان دادم که نظر برخی از رهبران مهمترین حکومت ایدئولوژیک قرن بیستم با نظر نوواقع گرایان در باره اصل بقاء یکی بوده است. حالا می خواهم به بررسی نظر یکی دیگر از رهبران ایدئولوژیک در این مورد بپردازم. می دانیم که آقای خمینی در اواخر عمر گفتند که حفظ نظام واجب ترین واجبات است و برای حفظ قدرت حتی میشه اصول دین( ایدئولوژی) را تعلیق کرد. این نظر به روشنی بر اولویت اصل بقاء بر اصول ایدئولوژیک در موقع نزاع دلالت می کند.‌ این نظر نیز در زمان خود شگفتی خیلی ها را برانگیخت و واکنش ها و تفسیرهایی را برانگیخت که باعث شد آقای خمینی دوباره و به صراحت نظر خودش را اعلام کند و به اصطلاح رفع ابهام کند. البته این نظر آقای خمینی گرچه عدول از ایدئولوژی به نظر آمد ولی برای نظریه پردزان وافع گرا یک نظر مسلم و عادی بوده است . البته این سخن آقای خمینی تا به امروز نیز از سوی بسیاری از پیروان او قابل فهم نبوده است. در واقع نهاد تشخیص مصلحت نظام بر اساس همین نظر تاسیس شد. بنابراین می بینیم که بسیاری از رهبران ایدئولوژیک سر مساله بقاء عقلانیت را بر ایدئولوژی ترجیح می دهند اما متاسفانه بسیاری از نخبگان ما در نزاع بین عقلانیت و ایدئولوژی، جانب ایدئولوژی را می گیرند.

  • جوادی

    دریکی از شبکه های تلویزیونی گفتگوی انتقادی دکتر نوری اعلاء و دکتر جواوی را دیدم. متاسفانه وقتی سراغ این شبکه رفتم این گفتگو در حال پخش بود و تنها بخشی از این گفتگو را دیدم. خیلی خوشحال شدم که دو کنشگر از دو طیف متضاد توافق کردند که با هم گفتگو کنند و دست کم این پیام را دارد که یک کنشگر میانه رو طرفدلر لیبرالیسم اجتماعی( سنتزی از لیبرالیسم و سوسیالیزم) و یک کنشگر چپ رادیکال می توانند آرای همدیگر را بشنوند و تحمل کنند. امیدوارم کمونیست های ایرانی از کمونیسم روسی یا چینی فاصله گرفته و کمونیسم فرانسوی را با دید انتقادی الگو قرار دهند . حزب کمونیست فرانسه بر خلاف کمونیست های ارتدوکس تمامیت خواه نیست و به نظام چند حزبی متعهد است. در این گفتگو نیز آقای دکتر نوری علا نگرانی خودش را از تمامیت خواهی کمونیست ها به طور ابراز کرد و گفتند که کمونیست ها می توانند برنامه شان را به مردم ارائه داده و اگر رای آوردند ، قدرت را در اختیار بگیرند و چهار سال بعد اگر مردم خواهان ادامه کارشان نباشند، قدرت را واگذار کنند. به نظرم این تعریف ساده و متعارف دموکراسی است. همین مساله در مورد راست افراطی و به خصوص اسلام گرایان وجود دارد. یادم هست که چند سال پیش جبهه نجات اسلامی الجزایر در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شد ولی ارتش و سکولارها این نتیجه را نپذیرفتند زیرا نگران بودند که این انتخابات آخرین انتخابات باشد و اسلام گرایان انتخابات را به عنوان یک نردبان برای کسب قدرت استفاده کرده و سپس آن را بر می اندازند. آیا این نگرانی جدی است؟ آیا دموکراسی برای این مساله اساسی راه حلی دارد؟ مهمترین سوء‌استفاده از انتخابات برای کسب قدرت توسط نازی ها در تاریخ آلمان روی داده است و همه می دانیم که چطور هیتلر گام به گام دموکراسی را برانداخت و یک نظام تمامیت خواه را جایگزین آن کرد. از امثال آقای جوادی که ریاضی دان هستند انتظار می رود که با دید انتقادی به تمام ایدئولوژی ها نگاه کنند و از سیاه و سفید دیدن ایدئولوژی ها و کشیدن مرز مطلق بین آنها خودداری کنند. مارکسیست ها می گویند که در نظام سرمایه داری، حتی سرمایه دار به سرمایه دار رحم نمی کند و ممکن است همدیگر را بکشند. من که خودم را لیبرال متمایل به چپ میدانم این نظر را می پذیرم ولی این موضوع وقتی از سوی کمونیست ها بیان می شود، شبیه طعنه زدن سیر به پیاز است زیرا کمونیست ها نیز برای قدرت و ثروت همدیگر را می کشند. رفیق استالین چند تا کمونیست را کشت؟ فراموش نکنیم که کمونیست های خمر سرخ توسط کمونیست های ویتنام تار و مار شدند. درگیری های معروف چین کمونیست و شوروی مثال دیگری در این زمینه است. همچنین درگیری هایی زیادی که در بلوک شرق بین اقمار شوروی و شوروی رخ داد نیز دال بر این است که کشمکش های طبقاتی بر خلاف نظر مارکس مهمترین نوع کشمکش نیستند و کشمکش های بین فردی و یا بین ملتها نیز دست کم به همان اندازه مهم اند و از لحاظ تاریخی مهم تر نیز بوده اند.‌

  • جوادی

    یوجینا چنگ در کتاب هنرمنطق در دنیای بی منطق می گوید: در سرتاسر کتاب مدام به این نکته اشاره کردم که هدف انسانهای عاقل هوشمند، تنها این نیست که سعی کنند منطقی باشند، بلکه این است که به شیوه ای منطقی مثمرثمر باشند. در پاسخ به این تکیه کلام که" همین است و بس" می توانیم بگوییم " نه نیست"... انسانها به دقت گزاره های منطقی بر همکنش نمی کنند، با وجود این گمان می کنم که انتزاعی کردن آنها به گزاره های منطقی( منظور مدل سازی برهم کنش ها است و نه ایده آلیزه کردن آنطور که در نظریه مکانیزه های دفاعی فروید وجود دارد، این تاکید از خودم هست) می تواند روشن کند که ما همگی در آنچه اتفاق می افتد ،دخیل هستیم. زیرا که در دنیای به هم تنیده ای زندگی می کنیم. ما در غارها زندگی نمی کنیم، در این صورت شما احتمالا این کتاب را نمی خواندید. انگشت اتهام را به سوی یک نفر یا یک چیز نشانه رفتن( عادت ما ایرانیان و مسلمانان) وسوسه انگیز است، به ویژه اگر با اینکار خودمان را تبرئه کنیم. لیکن به باور من درک روابط و به هم پیوستگی ها مفید تر از آن است. در کل نظام ها( سیستم ها) هستند که در وقوع پیشامدها دخالت دارند، لیکن تک تک ما همچنان می توانیم سبب تغییر و تحول شویم. این ریاضی دان حرف دل مرا زد.

  • جوادی

    لازم دیدم درراستای یادداشت شماره ۳۰ نکاتی را درباره اهمیت استراتژی بیان کنم. در یادداشت باد شده به چرچیل اشاره کردم. خیلی ها او را زیرک ترین سیاستمدار تاریخ انگلستان می دانند. معنی فنی اش این است که چرچیل بهترین استراتژیست تاریخ انگلستان بوده است. البته فراموش نکنیم که او پیش از فعالیت سیاسی، یک نظامی بوده و درکارنامه فرماندهی نظامی شکست را هم تجربه کرده است. اصطلاح استراتژی در واقع یک اصطلاح نظامی است و کتاب فن جنگ یا هنر جنگ اثر سن تزو قدیمی ترین و از مهمترین نوشته ها در زمینه استراتژی است که اهمیت پایه ای اش را با گذشت قرنها حفظ کرده است. به احتمال زیاد چرچیل این کتاب را خوانده و در آن مدتها تامل کرده است. شهرت چرچیل در شکست دادن یکی از قوی ترین اراده ها در تاریخ یعنی هیتلر بوده است و این بدان معنی است که شم استراتژیک چرچیل قوی تر از شم استراتژیک هیتلر و سایر استراتژیست های نازی بوده است. این پیروزی چنان شهرتی برای چرچیل رقم زد و او را به یک اسطوره بدل ساخت. من نمی دانم در زبانهای دیگر چگونه است ولی در زبان روزمره خودمان چرچیل نماد زیرکی است و عبارت فلانی چرچیل است به صورت کلیشه درآمده است. هدفم از این نوشته مختصر این است که بر اهمیت بنیادی استراتژی تاکید کنم و هر چه در این باره گفته شود باز کم است. اولین کتابی که مرا از اهمیت استراتژی آگاه ساخت و نیز علاقه مرا به استراتژی به عنوان دانش مدیریت بهینه منابع برانگیخت، کتاب بازدارندگی هسته ای در آسیا بوده است که در دوره سربازی به طور نامنتظره و شانسی آن را به دست آوردم و باره آن را خواندم و در حاشیه صفحات آن نظراتم را می نوشتم. امیدوارم نخبگان و اندیشمندان ایرانی برای استراتژی در مقایسه با ایدئولوژی ارزش بیشتری قائل شوند و به مطالعه در این زمینه بپردازند.

  • جوادی

    عنوان یادداشت بالا می تواند استراتژی در برابر ایدئولوژی یا تقدم استراتژی بر ایدئولوژی باشد. متاسفانه جامعه نخبگان ما از ایدئولوگ ها اشباع شده است ولی از استراتژیست ها تقریبا خالی است.

  • جوادی

    چه کسانی باید قدم اول و اساسی را بردارند؟ بارها از بعضی از کنشگران سیاسی و نخبگان خارج از کشور می بینیم که توپ را به زمین مردم انداخته و می گویند مردم باید همت بکنند و منظورشان این است که مردم به خودشان تکانی دهند و از خود مایه بگذارند. در پاسخ به این دوستان باید گفت که اکثریت مردم عادی شجاع تر از اکثر کنشگران سیاسی و نخبگان هستند. متاسفم برای کسب که پز می دهد کنشگر سیاسی یا تحلیل گر سیاسی است و این را نمی داند که یک اقلیت سازمان یافته قوی تر از اکثریت بی سازمان است. این سازماندهی وظیفه ی فراموش شده ی چه کسانی است؟ مردم عادی اگر می توانستند خودشان را سازمان دهند، آیا این اوضاع را تحمل می کردند؟ من همیشه خطاب و انتقادم به نخبگانی است که کاری را که خود باید انجام دهند، به مردم عادی حواله می دهند. بله میشه راحت خارج از گود نشست و گفت لنگش کن. به جای پافشاری بر تعصبات حزبی و ایدئولوژیک و منجمد شدن در فضای پیش از اتقلاب و انتقاد کینه توزانه از حکومت پیشین ، با دید استراتژیک به مسایل و تحولات نگاه کنید. چرچیل در جنگ جهانی دوم عاشق چشم و ابروی استالین نشد که با او ائتلاف کند، بلکه استراتژی واقع گرایانه او را وادار به این کار کرد و تاریخ نشان داد که این استراتژی موفقیت آمیز بوده است.‌ چرا دور بریم، آیا همکاری بین دو کشور ایران و چین از منظر ایدئولوژیک محقق شده یا از منظر استراتژیک؟ البته متاسفانه شاید جمهوری اسلامی از معدود حکومت هایی در تاریخ باشد که منافع اش با منافع ملی مغایرت دارد ولی در هر صورت هم چین کمونیست و هم جمهوری اسلامی با دید استراتژیک و بر خلاف اصول ایدئولوژیک به همکاری کشیده شده اند.‌ آبا در این چهل و دو سال نخبگاان و کنشگران سیاسی با دید استراتژیک و واقع بینانه به مسایل و تحولات داخل و جهان نگاه کرده اند یا با دید ایدئولوژیک و تنگ نظری حزبی؟ از همدیگر نفرت دارید، بسبار خوب نفرت تون را تا ابد حمل کنید ولی گاهی استراتری ایجاب می کند که با هم بنشینید و تنش زدایی کنید و بر سر اقدام مشترک و هماهنگ به توافق برسید.

  • جوادی

    آیا بیشتر تیرگی ها را می بینم؟ سالها پیش که در مسیر حقیقت جویی با آثار صادق هدایت آشنا شده بودم و سخت مجذوب آنها شده بودم ،سخنی از هانری موسه ایرانشناس فرانسوی درباره هدایت به خاطر اهمیت اش برای همیشه در خاطرم ماند. ایشان می گوید: صادق هدایت به خوبی موفق به درک و لمس پستی و بلندی ها و درخشندگی ها ی دنیای پر از رازی شده است که احساسات ما نمی تواند آنها را بازتاب دهد. از دکارت آموختم که هیچ چیز را بی آنکه مسلم شود نباید پذیرفت، گرچه اجرای صد درصد این اصل روش شناختی ناممکن است، ولی در حد توانم یا چیزی نزدیک به آن از این اصل پیروی کردم. بر همین اساس گرچه سخن هانری موسه درباره هدایت را در آغاز بی چون و چرا پذیرفتم،ولی بعدها عمیق تر به آن نگریستم. واژه درخشندگی ها در این سخن برام پرسش برانگیز بوده است. آیا آثار هدایت و زندگی تراژیک او نظر هانری موسه را تایید می کنند؟ به نظرم بر خلاف کامو ،هدایت بیشتر به درهم شکستگان و پایمال شدگان توجه داشت. شخصیت های داستانی او که او خلق کرد خود گواه این فرضیه اند. مثلا شخصیت هایی چون آبجی خانم، داش آکل ومهمتر از همه شخصیت راوی بوف کور. صادق هدایت فقط درهم شکستگی و پایمال شدن بسیاری از انسانها را به تصویر نمی کشد ،بلکه آن را به حیوانات نیز گسترش می دهد و داستان سگ ولگرد داستانی است که بسبار عالی این مضمون را به تصویر می کشد. بنابراین سخن هانری موسه درباره هدایت دقیق نیست و دقیق اش آن است که گفته شود، صادق هدایت به خوبی موفق به درک و لمس پستی و بلندی ها و تیرگی های دنیای پر از رازی شده که احساسات ما نمی تواند آنها را بازتاب دهد. منظورم این نیست که تیرگی ها واقعیت ندارند و یا پرداختن بیش از حد به تیرگی ها یک نقص هنری محسوب می شود. از لحاظ هنری نقص نیست، بلکه از لحاظ روانشناختی آسیب زاست. در روانشناسی مفهوم مهمی به نام افسردگی واقع گرایی وجود دارد. معنی اش این است که واقع گرایی بیش از حد ممکن است به افسردگی منجر شود، به همین خاطر کمی خوش بینی تجویز می شود.‌ خودم نیز با این مساله روبرو شدم و سعی کردم تا حدی خوش بین و امیدوار باشم. در واقع قبل از اینکه با مساله ی افسردگی واقع گرایی آشنا شوم، سخن ژرفی از کامو برایم نجات بخش بوده است. کامو می گوید: یک طرف زیبایی است و طرف دیگر درهم شکستگان و پایمال شدگان، این کار هر چند دشوار باشد می خواهم به هر دو طرف وفادار باشم.

  • کریم

    علاوه بر مقالۀ ونسا مارتین کتاب محمدرضا فشاهی با عنوان «از شهرياری آريايی به حکومت الهی سامی» (سوئد، نشر باران، ۲۰۰۰) نیز به همین موضوع پرداخته و تحلیل مشابهی را می پروراند.

  • جوادی

    بین دو گزینه ی روشنگری به معنی نشر معرفت و انزوای روشنفکرانه در نوسان و سرگردانم.‌ زندگی برام تقریبا به معنی جستجوی حقیقت بوده است. کاش این فرصت را داشتم که در چندین رشته تخصص می گرفتم و به مردم ام خدمت می کردم. چند روز پیش خودکشی یک جوان مرا متاثر کرد و به خودم گفتم کاش مدرکی در روانشناسی می داشتم تا می تونستم برخی از این افراد را نجات می دادم.‌ فکر نکنم در هیج دوره ای جامعه ایران تا این اندازه دچار بی سازمانی( آنومی) شده باشد. در کتابی که نامش را به خاطر ندارم خوانده بودم که متفکران فرانسه زمانی که جامعه شان با استحاله ارزشهای دینی روبرو شد، تلاش کردند که اخلاق سکولار را ترویج و نهادینه کنند. آنها از پیامدهای دردناک بی سازمانی باخبر بودند. اما متاسفانه متفکران ایرانی در این زمینه نیز مانند بسیاری از زمینه ها کار چندانی نکردند و رشد خودکشی و دیگر آسیب های اجتماعی از ویژگی های جامعه درحال گذار و تا اندازه زیادی محصول بی سازمانی است. از اینکه ازدستم کاری برنمی آید سخت ناراحتم. امیدوارم متفکران ما که در جوامع باز هستند ، مساله مهم و فاجعه بار بی سازمانی را مورد توجه قرار دهند و مانند متفکران فلسفی برای تخفیف آن تلاش کنند.‌ نمی خواهم امیدم را از دست دهم ولی از اکثر نخبگان ایرانی خارج نشین دردها در سینه دارم. من هم این فرصت را داشتم که به خارج بروم و زندگی خوبی برای خود بسازم، در اینجا نیز این فرصت را داشتم. ولی کسی که به آزادی درونی رسیده و خودش را یک انسان گرا می داند، چیزهایی که اکثر آدمها را ارضا ء می کند او را راضی نخواهد کرد. از انزوا استقبال نمی کنم ولی انگار تا حدی محکوم به آن هستم. ناچارم با فلسفه و موسیقی خودم را تسلی دهم.

  • جوادی

    قالب جمهوری برای ایران بهتر است یا سلطنت؟ بنا به شواهد زنده و تاریخی، دموکراسی هم به شکل سلطنت مشروطه و هم به شکل جمهوری امکان پذیر است و استبداد نیز در هر دو قالب بارها رخ داده است. بنابراین اگر از سلطنت یا جمهوری آسیبی ندیده باشبم و به این خاطر کینه توزانه برخورد نکنیم، می توانیم بر اساس شواهد تاریخی به این نتیجه برسیم که مساله ی استبداد مساله ی تراکم قدرت است و نه مساله ی صوری سلطنت یا جمهوری. البته اکثر ما ابرانیان به خاطر غلبه اندیشه ی مذهبی بر ذهنمان قادر نیستیم به کنه و محتوی مسایل پی ببریم و اغلب انرژی خود را صرف مسایل کم اهمیت صوری می کنیم و حتی این دو را اغلب با هم خلط می کنیم. یک نمونه ی مهم و جنجال برانگیز در تاریخ معاصر ایران، نزاع بر سر شعر نو بوده است. فرق شعر نو با شعر سنتی در فرم است و نه محتوی. راجع به همین مساله جنجالها و دشمنی هایی زیادی در تاریخ ادبیات معاصر رخ داه است و آثارش تا کنون نیز برجاست. اینجا هم مقاومت کورکورانه سنت را می بینیم. درست است که فرق شعر نو و شعر سنتی مربوط به قالب یا فرم می باشد، اما فکر می کنم یک مساله ی مهم دیگری نیز در کار باشد. به نظرم سنت گرایان فکر می کنند که نو شدن فرم یا قالب نوشدن محتوی را نیز به دنبال دارد و سنت گرایان از نو شدن وحشت دارند زیرا فکر می کنند منافع و جایگاه سنتی خود را از دست خواهند داد. بنابراین در کنه دعوا بر سر فرم، دعوا بر سر محتوی وجود دارد ، اما نمی خواهند به صراحت آن را اعلام کنند زیرا ممکن است به کهنه پرستی متهم شوند.‌ اما آیا بین قالب و محتوی بر اثر گذشت زمان طولانی پیوندی ایجاد می شود؟ به نظرم پیوند محرک_ محرک از لحاظ روانشاسی می تواند رخ دهد و وقتی چنین پیوندی بین قالب و محتوی خاصی شکل گیرد، دیگر به سختی می توان اندیشه های نو را در قالب سنتی و به نحو جذاب بیان کرد. البته عکس این حالت به راحتی انجام می شود. منظورم بیان اندیشه های کهنه در قالب و فرم جدید است زیرا پیوند محرک_ محرک بین اندیشه های جدید و قالب جدید به تازگی رخ داده و از استحکام برخوردار نیست. بنابراین بیان اندیشه های سنتی در قالب شعر نو راحت تر از بیان اندیشه های جدید در قالب سنتی است. همین موضوع در مورد اندیشه های سیاسی و اجتماعی نیز وجود دارد. مثلا می توان گفت که در قالب سلطنت گرچه تلاشهای سختی صورت گرفت ولی نتوانستیم به دموکراسی برسیم و حتی سکولاریزم را نهادینه کنیم. سلطنت به سمت مدرنیته و سکولاریزم حرکت کرد ولی علی رغم دستاوردهای مهم و غیر قابل انکار در نهایت شکست خورد و فرو پاشید. در مقابل می بینیم که سنت گرایان طرفدار تئوکراسی توانستند تئوکراسی را در قالب جدید یعنی در قالب جمهوری بازتولید کرده و به عنوان چیزی نو و مترقی به مردم غالب کنند. بنابراین به روشنی می بینیم که گرچه در ایران دموکراسی در قالب سنتی سلطنت تحقق نیافت اما تئوکراسی سنتی در قالب جمهوری تحقق یافت. روحانیون از ابتدا با جمهوری سخت مخالف بودند زیرا در آن دوره جمهوری قالبی برای طرح سکولاریزم و دموکراسی بود ولی بعد که از سلطنت پهلوی به خاطر گرایش آن به مدرنیته و سکولاریزم احساس خطر کردند، شروع به مخالفت با قالب سنتی کرده و از جمهوری دفاع می کردند زیرا خوب می دانستند که میشه تئوکراسی را در قالب جدید بازتولید کرد اما متاسفانه تقریبا تمام روشنفکران آن دوره از این حقیقت آگاه نبودند و بسیاری از آنها تا به امروز نیز از آن آگاه نیستند و به احنمال زیاد با این ناآگاهی زندگی را سر خواهند کرد.

  • جوادی

    می گویند تاریخ را فاتحان می نویسند،آیا این گفته راست است؟ به نظرم این گفته با واردن کردن یک قید به آن درست است و آن این است که بگوییم تاریخ رسمی را فاتحان می نویسند و روایت یا روایت های غیر رسمی از تاریخ نیز هم به لحاظ نظری ممکن است و هم در تاریخ بارها رخ داده است. تاریخ نگاری فاتح یعنی تاریخ نگاری تئوکراتیک اعم از ایران باستان گرا ،مذهبی و ملی مذهبی سخت تمایل دارند که فقط روی دیکتاتوری سکولار بودن یا ایران باستان گرایی او تاکید کنند و جمهوری خواهی اولیه او را منکر شوند. اینکه انسان در عمل نتواند در جهت علاقه و گرایش خودش حرکت کند به معنی نبود گرایش و علاقه نیست. مثلا من از آغاز دبیرستان به فلسفه گرایش داشتم ولی نتوانستم در این رشته تحصیل کنم، آیا دنبال نکردن رشته فلسفه در دانشگاه به این معنی بوده که من به آن گدایش قوی نداشتم؟ تاریخ نگاری رسمی به عمد سعی کرده جمهوریخواهی سکولار رضا شاه را قبل از پادشاهی منکر شده و یا آن را در کتابهای درسی تاریخ تحت عنوان جمهوری رضاخانی تخطئه و تحقیر کند. چرا؟ آیا جالب نیست که همه این تاریخ نگاران و طرفداران شان تئوکرات اعم ار ایران باستان گرا یا اسلام گرا هستند؟

  • جوادی

    صادق هدایت می گفت همه از مرگ‌می ترسند، من از زندگی سمج خود. در عمیق ترین تحلیل میشه گفت او از احساس پوچی رنج می برد و نیز از بی عدالتی ها نه فقط در سطح اجتماع انسانی ،بلکه در سطح هستی. برای شناخت عمیق او شاید جمله ی معروفی از کامو راهگشا باشد. کامو می گوید یک طرف زیبایی است و طرف دیگر در هم شکستگان و پایمال شدگان، اینکار هرچند دشوار باشد ،می خواهم به هر دو طرف وفادار باشم. این سخن کامو حکایت از تلاش وی در ایجاد نوعی تعادل است تا بتواند واقع گرایی اش را حفظ نماید و به طرف بدبینی افراطی رانده نشود. به نظرم صادق هدایت و نویسنده محبوب او یعنی کافکا نتوانستند این تعادل را به دست آورند. سالها تحت تاثیر اندیشه ها و حتی نحوه زندگی او بودم و تنها آشنایی با کامو و تامل زیاد در جمله ی یادشده از او توانستم خودم را از نفوذ برخی از اندیشه های هدایت برهانم.یکی دیگر از مسایلی که او را خیلی رنج میداد نپذیرفتن خودش در معنای وجودی بود. او اگر اشتباه نکنم در جایی افسوس کارگر بودن را می خورد. او ژرف می اندیشید و احساسات قوی هنری داشت و رنج هایی را می دید که اکثر انسانها قادر به دیدن آنها نبودند. از دردی شبیه به درد او ولی نه به شدت درد او رنج می برم ولی گرچه مثل او سالها نخواستم خودم را آنطور که هستم بپذیرم، اما تعمق در روانشناسی وجودی به من یاد داد که خودم را باید بپذیرم و پذیرش خود یک اقدام اساسی در جهت تعالی و سلامت ذهن است. می دانم که محکوم به اندیشیدن ژرف هستم، دیگر حتی بخواهم هم نمی توانم از آن بگریزم، بنابراین تلاشی برای گریز از وضعیت وجودی خودم نمی کنم.

  • جوادی

    در تکمیل یادداشت قبلی این پرسش به ذهنم خطور کرد که آیا میشه همانطور که ساختار تئوکراسی را می توان با یک فرمول ساده نشان داد، ساختار دموکراسی را هم بتوان اینگونه نشان داد. فکر می کنم فرمول سه اصطلاحی اراده مردم، نمایندگان مردم و مردم ، این مقصود را برآورده کند. البته به توضیح مختصری نیاز است. اراده مردم در عمل به شکل اراده اکثریت بروز پیدا می کند که البته باید محدودیت های برای آن به نفع اقلیت های حزبی وضع نمود تا از استبداد اکثریت پیشگیری شود.نمایندگان مردم از راه انتخابات دوره ای تعیین می شوند و وظیفه اصلی شان، تحقق خواست های مردم است. البته این فرمول دموکراسی غیر مستقیم( پارلمانی) را نشان می دهد که دموکراسی رایج در دنیای کنونی است. در این فرمول هیچ اشاره ای به شکل حکومت یعنی به سلطنت یا جمهوری نشده است. یکبار دیگر نشان دادم که مساله جمهوری یا سلطنت یک مساله ی صوری است و من به همین دلیل آن را از نظد محتوی، یک مساله ی کاذب می دانم.

  • جوادی

    فلسفه ی سیاسی سلطنت مطلقه چیست؟ دو عامل با همدیگر مرا برانگیختند تا این یادداشت را بنویسم. نخست مطلبی از کتاب هنر منطق در دنیای بی منطق اثر یوجینا چنگ و دیگری مشاهده ی یک برنامه در شبکه ی یورتایم. درکتاب یادشده آمده است: چه بسا فکر کنیم که بردباری به معنی بردباری در برابر همه چیز باشد که اینطور نیست و باید چیزی باشد شبیه به بردباری در برابر همه چیزهایی که به دیگران صدمه نمی زنند یا از این دست چیزها. عامل دوم که مرا برانگیخت تا این یادداشت را بنویسم ، تماشای برنامه ای در شبکه یورتایم بود که ظاهرا از پادشاهی مطلقه طرفداری می کند ودر این برنامه مهمانی حضور داشت که تقریبا تمام حرفهایش غیر منطقی و پر از فحاشی بود و البته عنوان دکتر را هم یدک می کشید. بنابراین وظیفه خود دانستم که به نحو منطقی و علمی به آن و نظراتی از این دست که متاسفانه کم هم نیستند، پاسخ دهم. ساختار سلطنت مطلقه را که آقای میرقادری و امثال ایشان ظاهرا یا واقعا سنگ اش را به سینه می زنند ‌می توان در یک فرمول سه اصطلاحی نشان داد. این فرمول عبارت است ار خدا، شاه و میهن. حالا طبیعی است پرسیده شود که آیا ساختار ولایت مطلقه فقیه را می توان به همین نحو بیان کرد. جواب مثبت است و فرمول آن عبارت است از خدا، امام و امت. واژه امام را می توان با ولی فقیه هم جایگزین کرد و به لحاظ صوری تغییری ایجاد نمی شود و حتی به لحاظ معنایی هم تقرییا تغییری حاصل نمی شود. آیا این دو فرمول با هم مشابه اند؟ در فیزیک جدید این نظر مهم وجود دارد که تشابه فرمولبندی بین نیروها این را نشان می دهد که باید پیوند عمیق تری بین آنها وجود داشته باشد که تا کنون به درستی شناخته نشده است. منظور از تشابه فرمولبندی بین نیروها همان قانون عکی مجذور فاصله است. این مثال را زدم تا درک تشابه بین دو فرمولی که دو ساختار ظاهرا متفاوت را نشان می دهند بهتر قابل درک باشد. این دو فرمول یک مفهوم را نشان می دهند و آن تئوکراسی هست و نظریه تئوکراسی همان نظریه حقوق الهی حکمران است. آیا جای تاسف بسیار نیست که هزاران سال تئوکراسی بر ما حاکم باشد ،اما اندیشمندان و نخبگان ما حتی یک تک نگاشت درباره ی آن ننویسند. یادم هست خیلی سال پیش در کتابخانه کتاب تئوکراسی امریکایی را دیدم، اما تا کنون کتابی به نام تئوکراسی ایرانی را نشنیدم. به ادبیات سیاسی تاریخ معاصر نگاه کنید، واژه ی دموکراسی را هزاران بار در آن می بینید، ولی از واژه تئوکراسی تقریبا خبری نیست. غفلت از این واژه چه علت و چه کارکردی دارد؟ آیا اوضاع موجود تا اندازه ی زیادی حاصل این غفلت و غفلت هایی از این دست نیست؟ در دوره پهلوی دوم نهاد سلطنت از سوی اکثر روشنفکران و روحانیون مورد انتقاد قرار گرفت، اما آیا فلسفه ی سیاسی آن نیز مورد نقادی قرار گرفت؟ هنوز هم جبهه ملی به سخن معروف دکتر فاطمی که سلطنت را ام الفساد معرفی می کرد، افتخار می کند و آن را احتمالا مهمترین نظر در اندیشه ی سیاسی ایرانیان می داند. اما آیا این سخن دکتر فاطمی ژرف است یا سطحی و صوری؟ آقای دکتر فاطمی نهاد سلطنت را به نحو صوری مورد نقد قرار می دهد اما به نظریه ی الهیاتی که نهاد سلطنت در طول تاریخ بر آن استوار بوده است، کاری ندارد. البته فقط ایشان نبودند که سلطنت را به طور سطحی مورد نقد قرار میدادند. اوج این انتقاد سطحی نگرانه و حتی توهم آمیز را میشه در شعار های دیو چو بیرون رود ،فرشته درآید و تا شاه کفن نشود،وطن وطن نشود، ملاحظه کرد.‌پرسش من این است که اگر فلسفه سیاسی سلطنت مطلقه یعنی نظریه ی حقوق الهی حکمران مورد تحقیق و انتقاد قرار می گرفت، آیا این نظریه دوباره و در شکل خدا، امام و امت بر ما حاکم میشد؟ کسی که آشنایی کافی با منطق و یا مفهوم یکریختی را داشته باشد، می تواند دریابد که فرمول خدا،شاه و میهن با فرمول خدا امام و امت یکریخت است و یکریختی نوع خاصی از برابری است.

  • جوادی

    فیلسوفی متعهد و اندیشمندی بزرگ اجازه نداد اندیشه های من در گرداب سکوت به فراموشی سپرده شوند و در جهت تحقق یکی از آرزوهای بزرگ ام ، مرا باری کردند بینهایت ممنونم.

  • جوادی

    آیا امضای سند همکاری ایران و چین در مقطع کنونی برای کنترل افکار عمومی نیست؟ به تازگی برای اولین بار ما شاهد تحولی عمده در جهت حل مساله ی کاذب و فلج کننده ی جمهوری یا سلطنت بودیم و نیز شاهد کارزار گسترده ای به نام نه به جمهوری اسلامی بودیم. موجی که ایجاد شد بسیار نیرومند بوده و به نظر میرسد، استبداد را سخت نگران کرده است. بنابراین از دید استبداد برای مقابله با این موج لازم بود مساله حساسیت برانگیزی در فضای سیاسی و اجتماعی کشور پیش کشیده شود تا کارزار نه به جمهوری اسلامی و تلاشها در جهت حل مساله ی کاذب جمهوری یا سلطنت و مساله ائتلاف اپوزیسیون به حاشیه رانده شود و کارزار نه به جمهوری اسلامی تبدیل شود به کارزار نه به قرارداد ایران و چین. پرسش من از کنشگران و اندیشمندان این است که نه به جمهوری اسلامی بنیادی است یا نه به یک سیاست ننگین در روابط خارجی؟ به نظرم استبداد تا حدی موفق شده است افکار عمومی را در جهت خاصی هدایت کند و یک مساله خطرناک را برای بنیانش را به یک مساله کم تر خطرناک تبدیل کند. آبا فکر می کنیم با چند روز تظاهرات پراکنده و کم تعداد در مخالفت با قراداد ایران و چین، تحول چشمگیری در جهت استقرار دموکراسی رخ خواهد داد. جمهوری اسلامی در این چهار دهه نشان داده که قدرت مهار تظاهرات خودجوش و پراکنده را دارد. حکومت توتالیتراز بایکوت و اعتصاب و به طور کلی از مبارزات منفی بیشتر می هراسد تا از تظاهرات پراکنده ، خود جوش و موقت. اینکه تظاهرات بدون اقدامات مکمل نمی تواند چندان موثر باشد را در بسیاری از کشورها شاهد بودیم. مثلا تظاهرات گسترده و طولانی مردم بلو روس نتوانست استبداد را سر به راه کند. بنابراین چه باید کرد؟ من معتقد هستم که استبداد را نخبگان به وجود می آورند و بنابراین فقط نیروی نخبگان است که می تواند آن را به زیر کشد. کافی است که عده زیادی از نخبگان به توافق برسند که باید از استبداد عبور کرد و برای تحقق آن مردم را از لحاظ ذهنی آماده و همراه کنند. اینجا من از حق نخبگان برای حکومت کردن دفاع نمی کنم، بلکه با دید واقع گرایانه بر توان نخبگان برای تاسیس و به تبع برای تغییر حکومت و حتی سرنگونی آن تاکید می کنم. مردم عادی مختارند که نسبت به قراداد همکاری ایران و چین ابراز مخالفت کنند و نخبگان هم می توانند با اونها همراهی کنند ولی نباید از مسایل اساسی و مزمن غافل شد و جو گیر شد.

  • جوادی

    آیا بهترنیست جمهوری اسلامی را به عنوان جمهوری اول و غیر دموکراتیک بپذیریم؟ اگر به تاریخ فرانسه بعد از انقلاب ۱۷۸۹ نگاه کنیم، این تاریخ ، تاریخ جمهوری در فرانسه را نیز در بر می گیرد. فرانسوی ها بهد از تاسیس جمهوری تا کنون پنج بار قانون اساسی جمهوری را تغییر دادند و به این اعتبار اصطلاحات جمهوری های اول ، دوم ،..و پنجم که متناظر با یک قانون اساسی هستند، معنی پیدا می کنند.‌ فرانسوی ها در جمهوری بودن جمهوری های اول تا چهارم شک نکردند و هر بار که با مسایل مهم و ساختاری در نظام خود روبرو شدند، تلاش کردند با تغییر قانون اساسی در جهت بهبود و پیشرفت گام بردارند، در حالیکه می توانستند بگویند که جمهوری اول در واقع جمهوری نبود. فرانسوی ها برداشت انتزاعی و کمال گرایانه از مفهوم جمهوری ندارند. آنها به خوبی میدانند که جمهوری نیز بی نقص نیست و مساله ی فساد و چرخش به استبداد در یک جمهوری نیز محتمل است. مثلا یکی از مسایل مهمی که جمهوری چهارم با آن روبرو بود و سبب تغییر قانون اساسی و تاسیس جمهوری پنجم در دوران دوگل شد، این بود که قوه اجرایی همواره از استیضاح احتمالی پارلمان احساس تهدید می کرد. مساله ی مشابه این را ما در دوره حکومت دکتر مصدق شاهد بودیم که دکتر مصدق برای مقابله با استیضاحی که در آستانه شکل گیری بود، سیاست انحلال مجلس را به کار برد که در نهایت منجر به سقوط حکومت خودش شد. فکر نکنم تا الان کسی به شباهت دو مساله ی یاد شده، یکی در جمهوری چهارم فرانسه و دیگری در سلطنت مشروطه ی ایران توجه کرده باشد. الیته از مشابهت این دو مساله قصدم این نیست که بگویم سلطنت پهلوی تا قبل از قضیه ۲۸ مرداد از لحاظ روندها و نهاد های دمکراتیک، شبیه جمهوری چهارم فرانسه بوده است، بلکه منظورم این است که نظام های سیاسی اعم از جمهوری یا پادشاهی در خیلی از موارد با مسایل مشابه ای روبرو می شوند، اما راه حل هایی که هر کدام در نظر می گیرند، ممکن است کاملا با هم فرق داشته باشند.‌ راه حل فرانسوی ها نظام ریاستی بود اما راه حل ایرانیان یک راه حل غیر نهادی و آمرانه بود که نه تنها مساله را حل نکرد ، بلکه با دخالت عوامل دیگر به وقایع تلخی انجامید که تا به امروز ما را رنج داده است و به خاطر آن هزینه های گزافی پرداخت نموده ایم. یکی از خصلت های بد ما ایرانیان این است که نه از تاریخ خود درس می گیریم و نه از تاریخ دیگر کشورها. اگر همچنان اعتقاد داشته باشیم که جمهوری یعنی دموکراسی نه تنها مساله ی تراکم قدرت و فساد احتمالی را در یک جمهوری نادیده میگیریم، بلکه حتی نمی توانیم نوع نظام سیاسی در بسیاری از کشورها را تعیین کنیم. مثلا با اینهمانی جمهوری و دموکراسی، نظام های کمونیستی را چه باید نامید؟ جمهوری اسلامی پاکستان را چه باید نامید؟ آیا وقت آن نرسیده که جمهوریخواهان ایرانی برداشت ایدئولوژیک و انتزاعی درباره مفهوم جمهوری را کنار نهند و با رویکردی واقع گرایانه و تجربی، مصادیق جمهوری را مورد بررسی قرار دهند. اگر چنین رویکردی را بپذیرند در آن صورت خواهند پذیرفت که جمهوری اسلامی، جمهوری است اما دموکراتیک نیست و البته مشکل غیر دموکراتیک بودن جمهوری اسلامی بر خلاف نظر مجاهدین بافزودن پسوند دموکراتیک حل نمی شود زیرا اسلام و دموکراسی قابل جمع نیستند. به نظرم اکثر ایرانیان با آزمون و خطا و تحمل هزینه ی سنگینی به نتیجه اخیر پی برده اند. امیدوارم جمهوریخواهان نیز به این نتیجه مهم برسند که قدرت فساد می آورد و قدرت مطلق فساد مطلق و این حکم در مورد قدرت سیاسی در جمهوری نیز برقرار است. راه حل این مساله نیز استفاده از آموزه ی تفکیک مناسب قوا است و نه انتقال از سلطنت به جمهوری یا برعکس.‌

  • جوادی

    آیا انقلابیون در سال ۵۷ نمی دانستند چه می خواهند؟ در یکی دوتا یادداشت به این مساله اشاره کردم و به خاطر اهمیت آن لارم دیدم دوباره به آن فکر کنم.‌ قبلا اشاره کردم که یکی از کنشگران سیاسی جمهوری خواه در انتقاد از کارزار نه جمهوری اسلامی در یک تلویزیون برون مرزی، ادعا کرده بود که در انقلاب ۵۷ ما میدانستیم چه نمی خواهیم ولی نمی دانستیم چه می خواهیم. در همان یادداشت به این ادعا پاسخ دادم ولی در اینجا می خواهم از منظر دیگری به این مساله نگاه کنم. انقلاب ۵۷ انقلابی ضد سلطنتی یعنی خواهان جمهوری بود. این بدان معنی است که انقلابیون ۵۷ همگی جمهوری خواه بوده اند. بنابراین وقتی یکی از انقلابیون سابق بعد از چهل و دو سال مدعی می شود که ما در آن مقطع نمی دانستیم چه می خواهیم ،مساله غیر عادی به نظر می آید. روشن است که منظورشان این نمی تواند باشد که نمی دانستند خواهان جمهوری هستند زیرا نه به سلطنت یعنی خواستن جمهوری. بنابراین فقط یک تعبیر معقول از ادعای شان باقی می ماند و آن اینکه ایشان و اکثر انقلابیون نمی دانستند جمهوری و به تبع جمهوری اسلامی به چه معنی است. واژه جمهوری اسلامی به قدری مبهم بود که خبرنگاران در پاریس از رهبران انقلاب درباره معنی آن می پرسیدند و آقای خمینی در جواب یکی از خبرنگاران گفتند، جمهوری اسلامی مثل همین جمهوری فرانسه است. یک آدم متفکر در آن موقع بلند نشد و نگفت اگر قرار است مثل جمهوری فرانسه باشد، پس این پسوند اسلامی این وسط چکاره است. اگر جممهوری فرانسه جمهوری مسیحی بود حرف آقای خمینی درست بود، ولی چنین نبود. آنچه مرا نگران می کند این است که بسیاری از جمهوری خواهان هنوز هم مثل سال ۵۷ فکر می کنند و نمی دانند که جمهوری به چه معنی است، گرچه خودشان فکر می کنند که معنی آن را می دانند. لازم می دانم به یک تمایز پذیرفته شده در معرفت شناسی اشاره کنم و آن تمایز بین دانستن و اعتقاد است. جمهوریخواهان ایرانی در سال ۵۷ نمی دانستند جمهوری چیست ولی عقیده داشتند که سلطنت یعنی استبداد و به تبع جمهوری یعنی دموکراسی و همین اعتقاد را تا اکنون نیز حفظ کرده اند. این همه جمهوری های تک حزبی چپ گرا در قرن بیستم در جهان تاسیس شدند و بسیاری از آنها نیز نابود شدند ولی جموریخواهان ایرانی کاملا به این رویداد ها بی اعتنا هستند و برای من بسیار شگفت انگیز و نگران کننده است. اکثر جمهوریخواهان ایرانی پس از آزمون و خطا و با فرض اینهمانی جمهوری و دموکراسی معتقد اند که جمهوری اسلامی به واقع جمهوری نیست. یادم هست یکی از جمهوریخواهان در یک تلویزیون متعلق به یک حزب مخالف جمهوری اسلامی در توضیح یا در تعریف جمهوری می گفت، جمهوری یعنی جمهوریت. البته واژه جمهوریت واژه مورد علاقه به اصطلاح اصلاح طلبان نیز هست و گهگاهی با ژست دموکراتیک تذکر می دهند که جمهوریت نظام را دریابیم. تا زمانی که ندانیم مساله ی استبداد یعنی تراکم قدرت و این مساله در هر دو نظام نه فقط در موقع تاسیس، بلکه حتی بعد از آن نیز محتمل است، نمی توانیم از استبداد عبور کنیم، همانطور که در سال ۵۷ نتوانستیم عبور کنیم. آیا باز هم باید با آزمون و خطا و دادن هزینه های هنگفت جانی و مالی باید این موضوع را بفهمیم؟ چرا جمهوریخواهان ایرانی به خود زحمت نمی دهند و معنی جمهوری را در متن تاریخی آن جستجو نمی کنند؟ چرا صفحاتی از جمهوری افلاطون را ورق نمی زنند ،چرا به طور مختصر درباره تاریخ جمهوری رم اطلاعاتی کسب نمی کنند؟ چرا تاریخ جمهوری فرانسه را نمی خوانند؟ چرا از خود نمی پرسند آیا فردا که در ایران جمهوری تاسیس شد، آیا این جمهوری به احتمال زیاد شبیه جمهوری اول فرانسه خواهد بود؟ آیا شبیه جمهوری پنجم خواهد بود؟ آیا شبیه جمهوری ترکیه در دوره آتاتورک خواهد بود ؟ آیا یک جمهوری سوسیالیستی خواهد بود یا جمهوری شورا ها( سویت)؟ آنچه روشن است ما نه غیر از جمهوری اسلامی سابقه جمهوری داریم و نه نظریه پردازان برجسته ای در زمینه ی فلسفه ی سیاسی. مشکل مهمتر ما این است که متاسفانه از تجربه های دیگر ملتها نیز چندان درس نمی گیریم.‌ با مفهوم جمهوری طوری برخورد می کنیم که گویا قرار است نخستین جمهوری در تاریخ در ایران تاسیس شود. جمهوریخواهان ما در پیش از انقلاب به خود زحمت مطالعه درباره جمهوری اسلامی پاکستان که در همسایگی ما قرار داشت را ندادند، چه برسد به اینکه جمهوری افلاطون را بخوانند یا درباره تاریخ جمهوری رم یا فرانسه مطالعه کنند. این کوتاهی و تنبلی را هم اینگونه توجیه می کنند که حکومت شاه اجازه خواندن برخی کتابها را نمیداد. چی بگم دلم پر از درد میشه وقتی این توجیهات بی اساس را می شنوم.‌ در پایان لازم می دانم برای چندمین بار تاکید کنم که اگر فقط حب و بغض را تا حدی کنار نهیم می توانیم ببینیم که دموکراسی هم در قالب جمهوری امکان پذیر است و هم در قالب سلطنت و بر این اساس است که مساله جمهوری یا سلطنت را مساله ی کاذب می دانم و این مساله را مانع عمده در راه استقرار دموکراسی در ایران می دانم. تصور کنید اگر در ۵۷ ت مخالفان شاه، سر شکل حکومت نزاع میکردند ، آیاپیروز می شدند؟ با اونکه اکثرشان نمی دانستند جمهوری اسلامی به چه معنی است، به پیروی از روحانیون خواها ن روی کار آمدنش شدند. تجربه جمهوری اسلامی و تجربه تاسیس جمهوری در بسیاری از کشورهای جهان باید به ما یاد داده باشد که برای استقرار دموکراسی راه جمهوری راه هموار و آسانی نیست. با این وجود چون میدانم عوض کردن نظرات طرفداران دوآتشه ی جمهوری سخت است، برای حل مساله کاذب جمهوری و سلطنت و نیز برای اینکه همه فرصت مشارکت در فردای سیاسی ایران را داشته باشند، از جمهوری پارلمانی دفاع می کنم. امیدوارم نخبگان ایرانی نیز بر سر جمهوری پارلمانی به توافق برسند و نزاع بی حاصل بر سر مساله کاذب سلطنت یا جمهوری را پایان دهند و نیز امیدوار هستم که نخبگان ما دست کم تاریخ جمهوری اول فرانسه تا جمهوری پنجم آن یعنی نظام فعلی آن را مورد بررسی قرار دهند زیرا در درک و حل مشکلات و مسایل احتمالی در یک نظام جمهوری می تواند به کسانی که در آغاز راه هستند، کمک کننده باشد. البته از تجربه کشورهای دیگر در این زمینه نیز باید بهره برد.

  • جوادی

    در ادامه ی یادداشت های قبلی و در انتقاد از جمهوریخواهان ایرانی و نه انتقاد از جمهوری لازم است بگویم که جمهوریخواهان ایرانی در مخالفت با سلطنت و حتی ایده سلطنت مشروطه فوری تاریخ سلطنت و به ویژه تاریخ مشروطه ایران را پیش می کشند ،ولی در بحث از جمهوری به مصادیق فعلی و تاریخی آن تقریبا هیچ اشاره ای نمی کنند. من حتی نمی دانم آیا جمهوری خواهان ایرانی ایده ی سلطنت مشروطه را دارای معنی و مصداق می دانند یا نه و آیا سلطنت را دارای فلسفه ی سیاسی می دانند یا نه و اگر با سلطنت مخالفت می کنند، چرا فلسفه ی سیاسی آن یعنی نظریه ی حقوق الهی را نقد نمی کنند؟ آیا این کار مهم و سرنوشت ساز و بی اعتنایی به آن فاجعه آور نیست؟ مگر میشه نهاد تاریخی و دیرپای سلطنت فاقد پشتوانه تئوریک و الهیاتی باشد؟ نقد صوری سلطنت منهای نقد نقد فلسفه ی سیاسی آن، به حاکمیت دوباره وقدرتمند فلسفه ی سیاسی آن در شکل دیگر در انقلاب ۵۷ انجامید. سلطنت پهلوی گرچه دیکتاتوری بود ولی با مدرنیته و سکولاریزم سر ستیز نداشت و خواهان مدرن شدن و ترقی جامعه بود.‌ درست است تمام پادشاهان ایران کم و بیش مستبد بوده اند ولی همه را نمی توان با یک چوپ راند. مثلا محمد علی شاه علاوه بر دیکتاتور بودن مرتجع نیز بود ولی پادشاهان پهلوی متمایل به سکولاریزم و مدرنیته بوده اند و علت مخالفت روحانیت با حکومت پهلوی نه به خاطر استبدادی بودن آن ،بلکه به خاطر گرایش نسبی آن به سکولاریزم و مدرنیته بوده است. اشتباه بزرگ پادشاهان پهلوی این بوده است که می بایستی توسعه سیاسی را مقدم یا دست کم همگام با توسعه اقتصادی و علمی در دستور کار قرار می دادند و نیز خطر ارتجاع را که واکنشی به تغییرات سریع است ،جدی و خطرناک ارزیابی میکردند و علاج واقعه را قبل از وقوع می کردند. به هر حال بیش از صد سال مبارزه و کوشش ایرانیان برای استقرار دموکراسی علی رغم دستاوردهای مهم، به ثمر ننشست و این مبارزع و تلاش با وجود افت و خیز بی وقفه ادامه دارد. در پایان از جمهوری خواهان گرامی خواهش می کنم که از رویکرد انتزاعی و آرمانشهرگرایانه تا حدی دست بکشند و با دید واقع بینانه و استراتژیک به مسایل بنیادی و تحولات نگاه کنند. اگر دیدند یک مشروطه خواه برای پیشبرد جنبش دموکراسی خواهی و نجات کشور از فلاکت انعطاف به خرج داده و در جهت حل مساله کاذب و تفرقه آمیز جمهوری یا سلطنت ،پیش قدم شده باید از آن استقبال کنند،نه اینکه این کار را دال بر حقانیت خود تبلیغ کنند و چنین تلاشی را در نطفه ناکام کنند.

  • جوادی

    دو یادداشت آخر را تحت تاثیر اندیشه های فرگه فیلسوف و منطقدان برجسته نوشتم. حتی زمانی که اطلاعات مختصری از کارهای فرگه داشتم، او را بزرگ می پنداشتم و علاقه ی خاصی به او داشتم. اما الان می دانم او پدر منطق جدید یا دست کم یکی از مهمترین پایه گذاران منطق جدید است و کتاب مفهوم نگاری او به زعم بعضی ها مهمترین کتاب در منطق جدید است. البته علاوه بر این کتاب او شاهکارهای دیگری نیز آفرید از جمله کتاب مبانی حساب و مقاله هایی تحت عناوین درباره معنا و مصداق، اندیشه و درباره شئ و مفهوم. هیچ یک از آثار فرگه را در دسترس ندارم و با برخی از اندیشه های او در مقالاتی که دیگران درباره او نوشته اند، آشنایی پیدا کردم. فرگه اندیشمند بزرگی است که مدتها و شاید تا آخر عمر مرا شیفته ی خود نگه خواهد داشت. در نخستین فرصت که به آثار او دسترسی پیدا کنم ،با حرص و ولع وصف ناپذیری به خواندن شان خواهم پرداخت و مطالعه این آثار بخش مهمی از زندگی مرا خواهد ساخت.

  • جوادی

    آیا ایده یا مفهوم جمهوری دارای مصداق است؟ به نظرم برای درک مفهوم جمهوری بهتر است به تاریخ پیدایش آن رجوع کرد و در متن تاریخ و با توجه به مصادیق و به ویژه با بررسی نخستین مصداق آن به معنی آن پی برد. البته جمهوریخواهان ایرانی این رویکرد را یا قبول ندارند و یا از آن بی خبرند. جمهوریخواهان ایرانی با رویکرد انتزاعی و غیر عینی درباره جمهوری بحث می کنند. این ادعای من بی دلیل نیست و برای نشان دادن آن یک مثال می زنم. همه می دانیم که دایره یک شئ انتزاعی یا محرد است و دارای تعریف دقیقی در هندسه است. همچنین باید گفت که دایره به عنوان یک شی انتزاعی کامل و متقارن مورد توجه فلاسفه نیز بوده است. برای بسیاری از فیلسوفان و ریاضی دانان این حقیقت شناخته شده بود که رسم دقیق دایره ناممکن است، به بیان دیگر دایره دارای مصداق نیست و یا دایره راستین وجود ندارد. اما این موضوع برای هندسه که یک نظام اصل موضوعی است، هیچ مشکلی ایجاد نمی کند.‌ واژه دایره راستین را اینجا به کار بردم تا بر اساس آن مفاهیم اسلام راستین و جمهوری راستین را توضیح دهم. در هستی شناسی افلاطونی ( نظریه مثل) شئ واقعی همان مفهوم یا ایده است. به نظرم این هستی شناسی تا به امروز در فرهنگ ایرانی نقش مهمی را بازی کرده است. به عنوان مثال برای اکثر جمهوریخواهان ایرانی ایده جمهوری از مصادیق آن مهمتر بوده است.‌ با کمی اغراق میشه گفت که جمهوریخواهان ایرانی درباره ایده جمهوری همان اندازه انتزاعی می اندیشند، که مثلا ریاضی دانان درباره ایده دایره انتزاعی می اندیشند. در واقع همین رویکرد انتزاعی به مفهوم جمهوری است که ایده جمهوری راستین را نیز ایجاب می کند. اما ایده جمهوری راستین یا ایده های مشابه آن یک فرق اساسی با ایده دایره راستین دارند. ریاضی دانان معتقدند که هیچ دایره ای در عالم واقع مصداق دایره نیست و نمی تواند باشد،اما طرفداران ایده جمهوری راستین یا اسلام راستین، معتقد به تحقق پذیری این ایده ها هستند،اما معتقدند که آنچه که در عمل جمهوری یا اسلام نامیده می شود، در واقع جمهوری یا اسلام نیست. در واقع اینجا با مساله آرمان شهر گرایی نیز روبرو هستیم.‌ جمهوریخواهان ایرانی و نیز طرفداران ایده اسلام راستین در یک چیز مشترک اند و آن اعتقاد به تحقق پذیری یک ایده ی کامل است و چون در واقعیت چنین چیزی هرگز نمی تواند رخ دهد، ناچارند آنچه مصداق جمهوری یا اسلام خوانده می شود را انکار کنند . به عنوان مثال مجاهدین خلق معتقدند که نظام جمهوری اسلامی نه جمهوری است و نه اسلامی. یادم هست برای شناخت بیشتر اونها یه بار به تلویزیون شان نگاه می کردم و دیدم اونها حتی در اعلام خبری مربوط به یک حمله تروریستی توسط اسلام گرایان بوکو حرام از عبارت اسلام گرایان استفاده نمی کنند. به بیان دیگر از دید مجاهدین خلق یک گروه تروریستی نمی تواند اسلامی باشد و برعکس. بسیاری از کمونیست های ایرانی نیز این مشکل را دارند. کمونیست های ایرانی که انتظار فروپاشی کعبه آمال خود یعنی شوروی را نداشتند، برای توجیه فروپاشی آن یا به تئوری توطئه متوسل شدند و یا به نظریه سوسیالیزم راستین پناه بردند. به نظر می رسد برای بسیاری از مارکسیست هاپذیرفتن این نظرات، راحت تر از پذیرفتن شکست مارکسیزم یا اشکالات آن بوده است. همه این مسایل ناشی از رویکرد انتزاعی ایدئولوژیکی به پدیده های سیاسی و نادیده گرفتن پویایی و عینیت آنهاست.

  • جوادی

    استبداد از دیدگاه جمهوریخواهان ایرانی از دیدگاه جمهوری خواهان ایرانی سلطنت مساوی استبداد و جمهوری مساوی دموکراسی است. فرگه منطقدان بزرگ گرچه اینهمانی را تنها برای اشیاء به کار می برد ولی برای مفهوم ها چیزی متناظر با آن می توان تعریف کرد. فرگه می گوید مفهوم F مساوی مفهوم G است اگر هر شئ که مصداق F باشد، مصداقG نیز باشد و برعکس. به بیان دیگر اگر دایره ی مصادیق دو مفهوم یکسان باشند، آن دو مفهوم به گونه ای مساوی اند. پرسش ساده و روشن از جمهوریخواهان ایرانی این است که نظام سیاسی چین استبدادی است یا دموکراتیک و جمهوری است یا سلطنت؟ از دیدگاه عرفی دو ویژگی اصلی نظام سلطنتی موروثی بودن و مادام العمری بودن مقام پادشاهی است. به روشنی نظام سیاسی چین تا کنون نه موروثی بوده و به غیر از رهبری مائو، ریاست کشور مادام العمر نبوده است، بنابراین حکومت کنونی چین سلطنتی نیست و اگر اعتقاد داشته باشیم هرحکومتی یا سلطنتی است یا جمهوری، ناچاریم قبول کنیم که جمهوری خلق چین به واقع جمهوری است .‌ اما نه چین ادعای دموکراتیک بودن دارد و نه دنیا نظام چین را با این ویژگی می شناسد. بنابراین نظام سیاسی چین جمهوری است ولی غیر دموکراتیک و بنابراین مثال نقضی برای اینهمانی جمهوری و دموکراسی و به تبع مثال نقضی برای اینهمانی سلطنت و استبداد است. دهها مثال نقض زنده و تاریخی می توان برای این موضوع پیدا کرد. آیا جمهوریخواهان ایرانی این مثالهای واقعی را نمی بینند و اگر می بینند چگونه آنها را تبیین میکنند؟ خودم بارها به این مساله ی مهم و سرنوشت ساز و حتی فاجعه آور در تاریخ معاصر ایران فکر کرده ام. به نظرم جمهوربخواهان ایرانی برداشت مصداقی از مفهوم سلطنت مشروطه داشته و آن را با سلطنت پهلوی یکسان می گیرند ولی درباره مفهوم جمهوری برداشت انتراعی، ایستا و ایده آلیستی داشته و به مصادیق ،پویایی و به تاریخ تحولات آن توجه ای ندارند.مثلا جمهوری ترکیه تقریبا همزمان با سلطنت پهلوی تاسیس شده است و با مسایل و بحرانهای زیادی درگیر بوده است . متاسفانه تا به امروز حتی یک جمهوریخواه ایرانی، تحولات جمهوری ترکیه را مورد بررسی قرار نداده است و حتی در بحث های سیاسی به آن اشاره هم نمی کنند، چه برسد به اینکه به موضوع مقایسه تطبیقی آن با تحولات سیاسی ایران فکر کنند. بر اساس برداشت انتزاعی و آرمانی از مفهوم جمهوری، هر نظامی که در عمل انحرافی از برداشت انتزاعی آنها داشته باشد، شایسته نام جمهوری نیست. مثلا چون اعتقاد دارند که جمهوری یعنی دموکراسی و در دموکراسی کودتا رخ نمی دهد، بنابراین یا جمهوری بودن نظام ترکیه باید انکار شود و یا وقوع چند کودتا در آن باید انکار شود. به نحو مشابه جمهوری بودن نظام جمهوری اسلامی انکار می شود و برای اشاره به آن واژه ی سلطنت فقهی ابداع می شود زیرا از دید آنها جمهوری منزه و فسادناپذیر است. این دیدگاه آدم را به یاد نظریه اسلام راستین می اندازد که امثال شریعتی و مجاهدین خلق پرچمدار آن بودند. نظریه اسلام راستین می گوید اسلام بی عیب است و هر اشکالی که هست در اجرا یا در مجریان است. البته اینها این سوگیری و لطف را در حق ادیان و مکاتب دیگر روا نمی دارند و معمولا هر عیبی در غرب را به مکاتب آنها نسبت می دهند و نه به مجریان. با تلفیق دو نظریه اسلام راستین و جمهوری راستین حکم می کنند که جمهوری اسلامی نه جمهوری است و نه اسلامی. اشکال بنیادی این دیدگاهها این است که همیشه و در مورد هر نظامی که مدعی اسلامی یا جمهوریت است، می توانند به کار روند و همواره اسلام و جمهوری را تبرئه کنند.‌مثلا اگر بنا به فرض در فردای ایران نظام جمهوری تاسیس شد و احتمالا به استبداد منجر شد، بر اساس نظریه جمهوری راستین، میشه ادعا کرد که آن نظام جمهوری به واقع جمهوری نیست و فقط اسمی جمهوری است. بنابراین نامعقول بورن نظریه جمهوری راستین و نظریه هایی از این دست روشن است.‌این نظریه ها از اعتقاد به کامل بودن ایدئولوژی ها ناشی می شوند و چون نمی توانند شکست ایدئولوژی را در عمل بپذیرند ،ناچارند نظریه ایدئولوژی راستین را مطرح کنند.

  • جوادی

    چه کسانی با حل مساله ی کاذب جمهوری یا سلطنت مخالف اند؟ اگر دریک کلمه بخواهم به این پرسش مهم پاسخ دهم ،می توانم بگویم غیر دموکراتها. اما بلافاصله این پرسش پیش می آید که غیر دموکرات ها چه کسانی هستند؟ پاسخ این پرسش هم روشن است ،افراطیون چپ و راست و طرفداران وضع موجود ضد دموکراسی اند و با حل مساله ی کاذب جمهوری یا سلطنت مخالف اند،زیرا حل این مساله را گام بزرگی در جهت استقرار دموکراسی و بنابراین بر خلاف منافع خود می دانند. به نظر می رسد، تلاش های اولیه برای حل این مساله ، عده ای را در اپوزیسیون سخت آشفته کرده است و می بینم که برای ناکام کردن این تلاش ها به سفسطه و حتی فحاشی و تئوری توطئه متوسل شده اند. باید مواظب سلطنت طلبان دروغین و دو آتشه و نیز جمهوریخواهان دو آتشه و دروغین بود. غیر دموکراتها به راحتی می توانند خودشان را به راحتی در یکی از دو گروه طرفداران سلطنت یا جمهوری جای دهند و بر شکاف و آشتی ناپذیری دو گروه و به تبع حل ناپذیری مساله ی کاذب سلطنت یا جمهوری تاکید کنند. هر کس کمترین آشنایی با تاریخ و نظریه دموکراسی و نیز تاریخ جمهوری ها در جهان دارد، می داند که مساله ی استبداد مساله ی تراکم قدرت است و نه مساله ی کاذب سلطنت یا جمهوری. وقتی گفته می شود قدرت فساد می آورد و قدرت مطلق فساد مطلق، این گزاره نه به شخص خاصی اشاره می کند و نه به شکل حکومت، به بیان دیگر در مورد هر شخص و هر نظام سیاسی صادق است. همانطور که امکان سوء استفاده از حق وجود دارد، امکان سوء استفاده از قدرت به عنوان حالتی خاص اما مهم از آن وجود دارد و امکان سوء استفاده از قدرت و مساله تراکم قدرت در زمان تاسیس اولین جمهوری در جهان یعنی در تاسیس جمهوری رم نیز مطرح بوده و برای آن راه حلی در نظر گرفته بودند. اینکه فساد در جمهوری نیز محتمل است برای اندیشمندان روم باستان مساله ی روشنی بوده، اما به نظر می رسد برای اغلب جمهوریخواهان ایرانی و به ویژه برای چپ های افراطی و مصدقی ها ناشناخته است، زیرا این آقایان علاقه ی چندانی به مطالعه تاریخ اندیشه های سیاسی ندارند و البته ممکن است گناه را گردن سانسور بیاندازند که با پیشرفت تکنولوژی های اطلاعاتی قابل قبول نیست. تا زمانی که جمهوریخواهان و سلطنت طلبان نپذیرند که مساله استبداد مساله تراکم قدرت است و در هر دو سیستم محتمل است، نمی توانن مساله ی کاذب سلطنت یا جمهوری را پشت سر نهند و به مسایل دیگر بپردازند و شک نکنند که این به نفع وضع موجود است.

  • جوادی

    انتقاد مخالفان کارزار نه به جمهوری اسلامی سازنده است یا سلبی؟ در یادداشت قبلی تناقض پنهان و کارکرد منفی شعار اصلاحات آری ،استبداد نه را نشان دادم.اما با گذشت چند دهه از طرح این شعار، چرا ناچار شدم درباره این شعار عمیق فکر کنم و گول ظاهر آن را نخورم. علت اش این است که هنوز عده ای که ذره ای قادر به انتقاد از خود نیستند، وقتی بحث دوران پهلوی و به ویژه انقلاب سفید می شود، در برابر این پرسش که چرا از انقلاب سفید حمایت نکردند، به این شعار پناه می برند و موضع حق به جانب می گیرند، به همبن خاطر تلاش کردم با واکاوی آن معنی دقیق آن را نشان دهم و نیز از منظر کارکردی اثر منفی آن را یادآوری کنم.‌ در مورد کارزار نه به جمهوری اسلامی نیز با مساله ای مشابه روبرو هستیم. منتقدان این کارزار مهمترین انتقادی که مطرح می کنند این است که شعار نه به جمهوری اسلامی جنبه سلبی دارد به این معنی که نمی گوید چه چیزی می خواهد. آیا این انتقاد تیغ دولبه نیست؟ آیا این انتقاد خودش سلبی است یا سازنده( ایجابی)؟ این دوستان این کارزار را قبول ندارند و به آن نه می گویند، اما چرا نمی گویند چه کارزاری را می خواهند؟ بنابراین در مورد این منتقدان، ضرب المثل سیر طعنه زد به پیاز مصداق پیدا می کند. نه به کارزار نه به جمهوری اسلامی به همان اندازه سلبی است که نه به جمهوری اسلامی سلبی است، بنابراین اتهام سلبی بودن به خود این منتقدان وارد است و انتقادشان سارنده نیست. یادم هست یکی از به اصطلاح کنشگران سیاسی در خارج از کشور به نام اعتمادی چقدر با اطمینان در همان اوایل مطرح شدن این کارزار در یک مصاحبه تلویزیونی ظاهر شده و با سلبی قلمداد کردن این کارزار به اضافه این ادعای بی اساس که ما در آستانه انقلاب می دانستیم‌چه می خواهیم،اما نمی دانستیم که چه نمی خواهیم، به مردم هشدار داد که مراقب باشند. فکر می کنم در این یادداشت و یاداشت دیگر پاسخ معقولی به این منتقدان داده ام.

  • جوادی

    آیا سلطنت مطلقه بدون فئودالیسم و روحانیت قابل تصور است؟ روشن است برخی اعمال وجود دارند که برای انجام آن اعمال باید عمل دیگری را انجام داد، به عمل اخیر مقدمه گویند.‌ این موضوع در مورد تاسیس و استقرار نهادها نیز صدق می کند. مثلا در بسیاری از کشورها تحصیلات عالی مستلزم قبولی در کنکور یا آزمون ورودی است . برای استخدام شدن نیز شرایطی لازم است. در کشاورزی کاشت و داشت مقدم بر برداشت محصول اند. ارائه خدمات عمومی مستلزم تاسیس موسسات عمومی است. به گواهی تاریخ تاسیس نهاد سلطنت مشروطه به عنوان یک نهاد لیبرال و دموکراتیک بدون مقدماتی قابل تحقق نبوده است. تحول در نهادها بدون تحول در ایده های بنیادی غیر ممکن بوده است والبته این تحول یک سویه نیست و تحول در نهادها ممکن است به تحول جدیدی در ایده ها بیانجامد. اگر به تاریخ سلطنت در ایران و دنیا نگاه کنیم می بینیم که نهاد سلطنت مطلقه همواره با نهاد مذهب و روحانیت پیوند داشته است و به نظرم بر آن استوار بوده است، همچنین فئودالیسم نیز نظام اقتصادی متناسب با این نهادها بوده است. به احتمال زیاد حتی یک مورد هم نمی توان پیدا کرد که این نهادها منفرد وجود داشته اند. اگر این فرضیه درست باشد، می توان نتیجه گرفت که تضعیف دو نهاد پایه یعنی روحانیت و فئودالیسم می تواند به تضعیف نهاد روبنا یعنی نهاد سلطنت مطلقه بیانجامد.‌حتی تضعیف یکی از این نهادها هم می تواند به تضعیف روبنا منجر شود. در تاریخ معاصر ایران ما به روشنی شاهد این تحول بوده ایم. منظورم انقلاب سفید است که درباره نقش آن در رویدادهای پس از آن و به ویژه انقلاب ۵۷ خیلی کم تحقیق شده است. در واقع شاه با انقلاب سفید پایه های سلطنت مطلقه را تضعیف و تا حدی ویران کرد .‌ اینکه روحانیت در برابر انقلاب سفید سخت مقاومت کرد، بی دلیل و بی حکمت نبوده است. جامعه برای انقلاب سفید آمادگی نداشت، زیرا اگر آمادگی وجود میداشت، این انقلاب می بایستی از پایین صورت می گرفت و نه از بالا.‌ به همین خاطر است که غربی ها به طعنه گفته اند که ایرانیان خیلی سریع می خواستند مدرن شوند.‌ اونها بهتر از نخبگان ما می دانستند که سیاست سریع مدرن شدن خطر مهم ارتجاع را در پی دارد. واکنش بسیاری از مخالفان شاه به انقلاب سفید شعار اصلاحات آری ،استبداد نه بوده است و غافل از این بوده اند که این اصلاحات از بالا ست و بنابراین آمرانه است. بنابراین این شعار معادل این است که بگوییم اصلاحات آمرانه آری ولی استبداد یا آمریت نه که به روشنی متناقض است. شما نمی توانید همزمان یک به یک‌ مصلح مستبد هم آری بگویید و هم نه و اینکار در حکم مخالفت با اصلاح آمرانه و تقویت ارتجاع است و عملا نیز چنین شد. شاه بیش از حد ترقی خواه بوده است، به همین خاطر تعادل بین دو مقوله نظم و ترقی که از مسایل مهم در مبحث قدرت سیاسی است، در حکومت او بهم خورد، زیرا تاکید بر ترقی ممکن است به تضعیف نظام اقتدارگرا منجر شود. این یادداشت محتاج بارها بازنگری و اصلاح است.

  • جوادی

    پرسش قبلی را به این خاطر مطرح کردم که به تازگی در شبکه یور تایم یکی از طرفداران ظاهرا سینه چاک پادشاهی مطلقه کاسه ی داغ تر از آش شده و با علامه فرض کردن خود و با قاطعیت به تفسیر نهاد پادشاهی ایران و برخی رویدادهای سیاسی تاریخ معاصر پرداخته اند و بارها به صراحت یا تلویحی به تئوری توطئه متوسل شده اند. ایشان با آب و تاب ادعا می کردند که نهاد پادشاهی در ایران ازبین رفتنی نیست و جمهوری خواهی اولیه رضا شاه را منکر شده اند، در حالیکه یکی از رهبران حزب مشروطه در همین مورد ادعا کردند که رضا شاه خودش جمهوری می خواست و مجلس پادشاهی را به او تحمیل کرد. البته ایشان به جزئیات این موضوع اشاره نکردند. آنچه روشن است ناسازگاری این دو دیدگاه است. بنابراین باید پرسید کدام دیدگاه با واقعیت های تاریخی همخوانی دارد.‌ این کار مورخان است که از لابه لای اسناد تاریخی و تا اونجا که امکان دارد بدون حب و بغض به این مساله مهم پاسخ دهند. آنچه بیشتر باعث تعجب من شده این است که علامه مذکور در دفاع از نهاد سلطنت مطلقه حتی یکبار هم به فلسفه سیاسی آن یعنی نظریه حقوق الهی پادشاه اشاره نکرده اند و نیز شاید از این موضوع بی خبر بوده اند که در تاریخ معاصر محمد علی شاه و اکثر روحانیون به ویژه شیخ فضل الله نوری مدافع سرسخت نظریه حقوق الهی و نهاد سلطنت مطلقه بوده اند.‌ بنابراین به این کاتولیک تر از پاپ باید یادآوری کرد که وقتی از نهاد پادشاهی مطلقه طرفداری می کند در دسته مرتجعین صدر مشروطه قرار دارد.

  • جوادی

    چه کسانی با حل مساله ی کاذب جمهوری یا سلطنت مخالف اند و چرا؟

  • جوادی

    در برابر یک پرسش مهم کسانی که با روحانیون علیه سلطنت ائتلاف کرده و آن را برانداختند بارها در برابر این پرسش مهم و تاریخی قرار گرفتند که چرا این کار را کردند و چرا شناخت کافی از روحانیون نداشته اند. جوابی که اکثر این آقایان به این پرسش داده اند این است که رژیم شاه اجازه خواندن برخی از کتابها را نمیداد و متخلفان را مورد پیگرد قرار میداد. معنی این حرف این است که ما به کتاب خوانی خیلی علاقه داشتیم اما استبداد اجازه نمیداد و سانسور حاکم بود. پرسش من از این بهانه گیران این است که آیا مبارزه سیاسی مجاز بوده است؟ روشن است که با اونکه مبارزه سیاسی و حتی چریکی ممنوع بود و با خطر مجازات شدید همراه بود ولی این آقایان به آن روی می آوردند و از خطر استقبال می کردند ولی همزمان ادعا می کنند که ما برای خواندن برخی از کتابها اجازه نداشتیم و بنابراین اگر روحانیت را درست و حسابی نشناختیم، تقصیر شاه است. آیا این دو پدیده قابل جمع اند؟ هم مبارزه سیاسی و هم خواندن برخی از کتابها ممنوع بوده اند و این دومی مجازات ناچیزی داشته است، پس به چه علت فعالیت پرخطر بر فعالیت به مراتب کم خطر تر ترجیح داده شد؟ بنابراین باید علتی غیر از ممنوعیت و مجارات مطرح باشد. آیا کتاب خواندن و جستجوی حقیقت برای ایرانیان از مبارزه سیاسی و حتی چریکی سخت تر است؟ به تازگی یکی از کسانی که خود را مبارز و تحلیل گر سیاسی می نامد در انتقاد از کارزار نه به جمهوری اسلامی می گوید که ما در انقلاب ۵۷ می دانستیم چه نمی خواهیم ولی نمی دونستیم چه می خواهیم.‌ الیته ایشان توضیح ندادند کی به این کشف مهم نائل شده اند‌. من معتقد نیستم انقلابیون درسال ۵۷ نمی دانستند که چه می خواهند. به شعارهای آن دوره نگاه کنید. مثلا شعار دیوچو بیرون رود، فرشته در آید. استقلال ،آزادی جمهوری اسلامی، نه شرقی نه غربی جمهوری اسلامی. آیا این شعارها به روشنی نمی گویند انقلابیون چه می خواستند؟ آیا مجاهدین خلق جمهوری دموکراتیک اسلامی نمی خواستند؟ آیا ملی مذهبی ها ترکیب اسلام و دموکراسی نمی خواستند؟ آیا فداییان نمی دانستند چه می خواهند؟ آیا آقای مصطفی رحیمی اگر نمی دانست چه می خواهد ،می توانست نامه ی معروف چرا با جمهوری اسلامی مخالفم را بنویسد؟ ایشان جمهوری می خواست و هر پیشوند یا پسوند را سبب انحراف از اصول جمهوری می دانست.‌بنابراین این ادعا که ما نمی دانستیم چه میخواهیم گریز از مسئولیت و خلاف واقعیت است. البته من می فهمم رویداد ها مطابق میل اکثر انقلابیون پیش نرفت و نمی توانست هم پیش بره ولی این مساله به معنی نمی دانستیم چه می خواهیم نیست.‌

  • جوادی

    آیا تدارکات چی زن باشد، اوضاع بهتر خواهد شد؟ به تازگی در یکی از شبکه های برون مرزی یکی از نامزدهای زن انتخابات ۱۴۰۰ طوری از اهمیت نامزد شدن زنان در این انتخابات حرف می زند که گویا یک زن احتمالا به رئیس جمهوری برسد ، یک معجزه ای رخ می دهد و می تواند این همه مسایل انباشته شده را حل نماید. ایشان تقریبا به سبک آقای خاتمی حرف می زند و البته برای اثرگذاری بیشتر از ادبیات زنانه نیز استفاده می کند و خود را مدافع حقوق زنان معرفی می کند. واقعا اینها تا این اندازه مردم را که ما نیز جزء آنهاییم احمق تصور می کنند؟ جواب روشن است اگر ما را صغیر و احمق تصور نمی کردند که اینگونه با ما حرف نمی زدند. مجری ازش می پرسد که آیا نامزدن شدن زنان به خاطر گرم کردن انتخابات است و ایشان اول طفره می رود و با انتقاد از مدیریت مردان در این چهل و دو سال، در پایان از دغدغه اصلی اش می گوید که اگر زنان شرکت گسترده کنند ،مشارکت به هفتاد درصد می رسد.‌ ما فرض کنیم که صلاحیت زنان تایید شود و حتی یک زن به رئیس جمهوری برسد، خوب چه تغییر مهمی صورت گرفته و مهم تر اینکه چه تغییراتی قرار است به دنبال آن روی دهند؟ این خانم دکتر توضیح نمی دهد که چه فرقی دارد که تدارکات چی مرد باشد یا زن. یکی از تلخ ترین طنزها این است که در کشوری که زنان اش حتی از حقوق پیش پا افتاده ای چون حق دوچرخه سواری و حق تماشای مسابقات ورزشی مردان محروم اند، به ناگهان حق نامزدن شدن زنان در انتخابات ریاست جمهوری برجسته و پررنگ می شود و روی آن مانور داده می شود، چرا؟ اگر به خاطر گرم کردن تنور سرد انتخابات نیست پس چیه؟آیا این خانم دکتر این همه مسایل را نمی بیند و اگر می بیند چرا حرفی از آنها نمی زند و آنها را ریشه یابی نمی کند؟ در همین برنامه این خبر اعلام شد که گویا قرار است خانم فائزه هاشمی نیز کاندید شود. خانم هاشمی بارها به انتقاد از اوضاع موجود پرداخت و احتمالا بعضی ها او را یک آزادیخواه و مدافع حقوق زنان می دانند ،ولی انتقادات سطحی از اوضاع موجود هیچ دردی را دوا نمی کنند. فراموش نشود که طالبان در زمان نخست وزیری خانم بوتو و توسط دستگاه امنیتی زیر نظر او پر و بال گرفت. بنابراین احمقانه است که فکر کنیم رئیس جمهور شدن یا نخست وزیر شدن یک زن در یک نظام استبدادی به بهبود اوضاع منجر می شود.‌ من چند بار به حرفهای خانم دکتر بنانی در یکی از شبکه های برون مرزی گوش دادم، دورویی و میل ایشان به خودکامگی کمتر از مردانی چون خاتمی نیست. من اصل را بر مستبد بودن آدمها می گذارم و معتقدم دموکرات بودن نیاز به اثبات دارد نه برعکس.‌ عنوان فرعی جمهوری اسلامی، ولابت مطلقه فقیه است و واژه مطلقه در ادبیات سیاسی دنیا به معنی دیکتاتوری است و تحصیل کرده یا دکتری که این را نفهمد به درد لای جرز می خورد و اگر بفهمد ولی آن را دموکراسی دینی جلوه دهد ،او آدم فرصت طلب و ریاکاری است و باید او را رسوا کرد.‌ نامزد شدن و رای دادن در یک نظام استبدادی معنایی جز تایید استبداد و به تبع تایید صغارت خود نیست.

  • جوادی

    عده ای در اپوزیسیون به کارزار نه به جمهوری اسلامی این ایراد را وارد می کنند که دارای ماهیت سلبی است و نمی گوید چه می خواهد. در یکی از مقاله های درج شده در این سایت که درباره فریره بود، آمده بود که انتقاد اساسی همواره انتقادی سازنده است. دوستان گرامی شما که لالایی بلدید، چرا خوابتون نمی بره. از این دوستان باید پرسید که آیا کسانی که از این کارزار طرفداری کرده اند ،این قدر شعور ندارند که ماهیت سلبی آن را تشخیص دهند؟ از طرفی آیا عمل سلبی یا شعارسلبی فاقد اهمیت است؟ مثلا اصل بی آزاری یکی از مهمترین اصل های اخلاقی است و دارای ماهیت سلبی هم است. شعار اصلاح طلب ،اصول گرا دیگه تمامه ماجرا مهمترین شعار سلبی در دوران اخیر بوده است ، آیا این شعار فاقد اهمیت بوده است؟ بایکوت هم روشی سلبی است، آیا بایکوت مهم و موثر نیست؟ پرسش مهم دیگر این است، که آیا همبستگی ای که شعار نه به جمهوری اسلامی ایجاد می کند، حول یک شعار ایجابی شکل خواهد گرفت؟ روشن است وقتی پای چه می خواهیم پیش می آید ،هر کس یا گروهی ساز خود را خواهد زد، همانطور که در تاریخ معاصر ما این چند دستگی ها و انشعاب ها را بارها شاهد بوده ایم. این چند دستگی فقط در زندگی سیاسی ایرانیان دیده نمی شود، بلکه در زندگی فرهنگی اونها هم وجود دارد. بارها شنیدم که حتی اختلافات جزئی باعث شده تا عده ای دیگر به مسجد یا حسینیه ای که قبلا می رفتند، دبگه نروند و برای خودشان عبادتگاه جدیدی بسازند. چند دستگی حتی در درون زندگی خانوادگی ما ایرانیان در حد وفور اتفاق می افتد. بارها به شاه ایراد گرفته شده است که آخرهای حکومت اش نظام تک حزبی را پدید آورده است. خوب آیا در تاریخ معاصر فقط حزب رستاخیز یک حزب انحصارگرا بوده است؟ من معتقد نیستم اگر در دوره شاه، انتخابات آزاد برگزار میشد، حزب یا گروهی که قدرت را می گرفت، به قواعد بازی دموکراتیک تن میداد. در تاریخ معاصر جهان کم نبوده اند، احزابی که از راه انتخابات،قدرت را کسب کرده اند و سپس دموکراسی را برانداختند یا آن را به انتخابات نمایشی تقلیل داده اند. چهل دو سال است که سلطنت ملغی شد و غیر از طرفداران سلطنت، بقیه اپوزیسیون تفریبا همان اپوزیسون دوره شاه هستند، خوب چرا نمی توانند حتی یک کنفرانس تشکیل دهند؟ این گروهها که در این مدت حتی توانایی تشکیل یک کنفرانس را ندارند، چگونه می توانستند در دوره شاه در پارلمان کنار هم بنشینند. بهترین مثال برای تایید این ادعا، مجلس منحل شده توسط دکتر مصدق است. در اون مجلس تشتت و اختلافات درونی و نیز اصطکاک با نخست وزیر در حدی پیش رفت که به انحلال و وقایع تلخ دیگر انجامید. البته دستگاه تبلیغاتی استعمار فقط قضیه ۲۸ مرداد را برجسته می کند و از مسایل جنگ قدرت درون پارلمان و بین پارلمان و نخست وزیر به سادگی می گذرد. حتی یکبار هم یکی از مصدقی ها از خودش نپرسیده اند که چرا استعمار اینقدر روی قضیه ۲۸ کلید کرده و می خواهد تا ابد این زخم را با انتشار عمدی اطلاعات دروغ( با نمک پاشیدن) زنده نگه دارد؟ آیا این همان سیاست قدیمی اما راهبردی تفرقه بیانداز و حکومت کن نیست؟ آیا بیش از شصت سال در تله این سیاست استعماری گرفتار بودن بس نیست؟ آیا هنوز وقت انتقادات سازنده از خود و دیگران فرا نرسبده است؟آیا وقت آن نرسبده که به کثرت گرایی روی بیاوریم؟

  • جوادی

    نظام سیاسی استبدادی محصول نظام فکری است یا برعکس؟ آیا نقد نظام سیاسی استبدادی بدون نقد نظام فکری ، ما را از شر استبداد خلاص می کند؟ آیا استبداد در عمیق ترین تحلیل در درون ماست یا در بیرون ما؟ به بیان دیگر آیا معمولا استبداد را فرافکنی نمی کنیم؟

  • جوادی

    در یادداشت قبلی آمده است که جمله ی معروف علم قدرت است را می توان به صورت مطلق بیان کرد که نیازمند تصحیح است زیرا مطلق در لغت به معنای آزاد، رها و بدون قید و بند است و در برابر آن لفظ مقید است که به معنی در قید و بند است و در اصطلاح وفتی لفظ مطلق با افزودن قیدی، دایره ی شمول یا دایره ی مصادیقش محدود گردد، به آم مقید گویند. مثلا لفظ انسان مطلق است ولی انسان دانا مقید است. بنابراین در یادداشت قبلی درست آن است که بگویم، جمله ی معروف علم قدرت است را می توان در حالت خاص و مقید نیز بیان کرد ،یعنی علم مطلق،قدرت مطلق است و در جمله ی اخیر واژه های علم و قدرت هر دو به صفت مطلق مقید شده اند و روشن است علم مطلق و قدرت مطلق حالتهای خاص اند.

  • جوادی

    آیا برای عبور از استبداد به تغییر جهان بینی نیاز داریم؟ به نظرم در عمیق ترین یا نهایی ترین تحلیل، استبداد ریشه در جهان بینی بسته دارد.‌منظور از جهان بینی بسته نظریه ای درباره جهان است که مدعی کامل بودن است و بنابراین ادعا می کند که می تواند به تمام مسایل قدیم و جدید پاسخ دهد زیرا اگر بپذیرد که حتی برای یک مساله هم پاسخی سراغ ندارد، این موضوع نقص به شمار آمده و ادعای کامل بودن را نقض می کند. بسیاری از ادیان بویژه اسلام مدعی کامل بودن و همه چیز دانی یا علامگی اند. از همینجا نطفه استبداد شکل می گیرد زیرا اگر استبداد را تراکم قدرت و یا انحصار قدرت تعریف نماییم، این تراکم قدرت یا انحصار قدرت بر تراکم یا انحصار دانش استوار است. آقای دکتر نیکفر در یادداشتی انحصار قدرت و انحصار دانش را همراه هم دانسته و احتمالا منظورشان رابطه همبستگی بوده است و نه رابطه علی. اینکه بنا به باور اکثر مسلمانان حکومت حق خداست، به خاطر همه چیز دانی و علامگی مطلق خداست و کسی که ادعای نمایندگی خدا را دارد و بسیاری از مردم نیز آن را باور می کند می تواند به خاطر اتصال با خدا، ادعای همه چیز دانی و یا علامگی کند.جمله معروف علم، قدرت است را می توان به صورت مطلق نیز بیان کرد، یعنی علم مطلق، قدرت مطلق است و در این صورت می توان رابطه بین استبداد یا قدرت مطلقه و علامگی را بهتر درک کرد.‌ رابطه مقلد و مرجع تقلید که در واقع رابطه جاهل و علامه است یکی از نمونه های تاریخی و مهم رابطه ی قدرت و علم یا دقیق تر بگوییم رابطه بین قدرت و جهان بینی بسته است. معتقدان به جهان بینی بسته در یک رده قرار ندارند و در بین آنها سلسله مراتبی وجود دارد. یک دیندار معمولی عالم دینی را مافوق خود می داند و عالمان دینی ،علامه یا اعلم را مافوق خود می دانند. آیا استبداد را می توان به علامه سالاری فروکاست؟ استبداد پاپ و به طور کلی استبداد شاه_ روحانی و یا حتی ایده شاه_ فیلسوف به پرسش اخیر جواب مثبت می دهند. اما به نظر من این‌مساله به تحقیق بیشتری نیاز دارد.‌ اگر بپذیریم که استبداد ریشه در جهان بینی بسته دارد برای مقابله بنیادی با استبداد یک راه بیشتر وجود ندارد و آن نقد جهان بینی بسته است و این نقد فقط از دست فلسفه و برخی از علوم ساخته است.

  • جوادی

    آیا عدم تمایز بین دموکراسی و جمهوری فاجعه بار است؟ فرضیه ی من این است که هرجامعه ای که در آن استبداد با سلطنت و دموکراسی با جمهوری یکسان در نظر گرفته شد نه تنها به دموکراسی نرسید، بلکه با استبدادی بدتر مواجه شد. کسانی که به اینهمانی دموکراسی و جمهوری اعتقاد دارند، نظام سیاسی کنونی چین و امثال آن را چه می نامند؟ آیا نظام سیاسی چین جمهوری است یا سلطنت و دموکراسی است یا استبدادی؟ جمهوریخواهان ایرانی حتی به این پرسش ساده نمی توانند جواب دهند. پرسش دیگر آن است که چرا در جمهوری ترکیه چندین کودتا رخ داده است؟ چرا اسلام گرایی در جمهوری سکولار ترکیه قدرت گرفت و سکولاریزم و دموکراسی نیم بند را با خطر فروپاشی روبرو کرده است؟ چرا به جمهوری کنونی فرانسه جمهوری پنجم می گویند،به بیان دیگر چرا جمهوری های اول تا چهارم به تاریخ پیوسته اند؟ چرا در دهه هفتاد جمهوری فرانسه در آستانه یک انقلاب قرار گرفت؟ چرا جمهوری امریکا در انتخابات اخیر با بحران عمیق سیاسی روبرو شد؟ چرا جمهوری فدراتیو روسیه با اونکه هم فدرال است و هم جمهوری،ولی دموکراتیک نیست؟ دهها نمونه ی مشابه را می توان بیان کرد. همه این مثالها نشان می دهند که بر خلاف تصور جمهوریخواهان ایرانی که اغلب شان بر اساس بغض جمهوری خواه شده اند، نظام جمهوری نه تنها اینهمان با دموکراسی نیست، بلکه تمام مسایل و اشکالات نظام های سلطنتی در آن محتمل است. چند سال پیش از طرف یکی از احزاب اپوزیسیون، ایده جمهوری دوم مطرح شد که با استقبال روبرو نشد . خود ایده جمهوری دوم ،تصدیق نظام جمهوری اسلامی به عنوان جمهوری اول است. البته همین حزب جمهوریخواه نیز به صراحت این موضوع را بیان نکرده است. تقریبا تمام جمهوریخواهان مخالف جمهوری اسلامی ادعا می کنند که جمهوری اسلامی فقط اسمی جمهوری است و در واقع جمهوری نیست. دیدگاه قوی تر را عده ای از اسلام گرایان و ملی مذهبی ها طرح می کنند و می گویند جمهوری اسلامی نه جمهوری است و نه اسلامی. این دسته هم جمهوری و هم اسلام سیاسی را عاری از هر عیب می دانند یعنی مقدس می پندارند و در واقع این ادعای شان بر نظریه های اسلام راستین و جمهوری راستین استوار است. بسیاری از مارکسیست ها نیز برای هضم فروپاشی شوروی به نظریه مشابه سوسیالیزم راستین متوسل شده اند که اینجا مورد بحث نیست. سارمان مجاهدین خلق به وضوح مخالف سلطنت و طرفدار دوآتشه جمهوری است، پرسش این است چرا بقیه جمهوریخواهان این گروه را طرفدار دموکراسی نمی دانند و برعکس؟ یادم هست یکی از جمهوریخواهان برای اشاره به جمهوری اسلامی از واژه من درآوردی سلطنت فقهی استفاده کرده است. چرا الکی مساله را بغرنج می کنیم؟ آیا ساده و معقول نیست که بگوییم جمهوری استبدادی هم می تواند وجود داشته باشد؟ به بیان دیگر تراکم قدرت و فساد در جمهوری نیز محتمل هست.اینهمانی استبداد و سلطنت در تاریخ معاصر ایران فاجعه بار بوده و باز هم می تواند فاجعه بیافریند. همه اینها را نگفتم تا از ایده سلطنت مشروطه دفاع کنم، بلکه می خواهم خطرات نادیده انگاشتن شواهد تاریخی و جمهوریخواهی ناشی از بغض را یاد آوری کنم. من طرفدار نظام پارلمانی هستم و برایم جمهوری پارلمانی و پادشاهی مشروطه فرقی ندارند.‌ اگر به اصل محافظه کارانه تداوم تاریخی اعتقاد می داشتم می بایستی طرفدار پادشاهی مشروطه باشم. اما در تاریخ معاصر ایران وقایعی رخ داد که نمی توانم آنها نادیده انگارم. منافع ملی ایرانیان ایجاب می کند که جمهوریخواهان ایرانی اعم از چپ ها و مصدقی ها به حاشیه رانده نشوند و چون این گروهها به خاطر درگیری های که با حکومت پادشاهی داشته اند و یا به دلایل ایدئولوژیک ، سخت شیفته جمهوری اند، من از جمهوری پارلمانی طرفداری می کنم تا همه فرصت مشارکت در تصمیم گیری های سیاسی را داشته باشند. اما من تنها جمهوریخواهی هستم که اعتقاد دارم دموکراسی در قالب سلطنت هم ممکن است و اگر جمهوریخواهان دیگر بر بغض شان غلبه می کردند و این حقیقت ساده را می پذیرفتند، آنوقت جامعه ما با مساله کاذب جمهوری یا سلطنت درگیر نبود. اگر بگویم این مساله عمده ترین مانع در راه استقرار دموکراسی در ایران است، اغراق نکرده ام.‌

  • جوادی

    آیا نسبت به شکل حکومت تعصب شدید داریم؟ یکی از کنشگران سیاسی جمهوریخواه در یک شبکه تلویزیونی برون مرزی درباره همه پرسی فرضی تعیین حکومت نکاتی را بیان کرده که قابل تامل است و در اینجا نقل به مضمون می کنم. ایشان گفته که اگر به رای مردم و دموکراسی اعتقاد داریم و در فردای ایران اکثریت مردم به پادشاهی رای دادند، باید بپذیریم. من که یک جمهوریخواه هستم ، سعی می کنم، تفکرم را زنده نگه دارم تا روزی تحقق یابد. بخشی از حرفهای ایشان معقول و مطابق با ارزشهای دموکراتیک است ولی بخش دیگر سخنانش مبهم و پرسش برانگیز است. به نظر می رسد ایشان معتقد هستند که خروجی یک همه پرسی فرضی ممکن است پادشاهی باشد و پادشاهی نمی تواند دموکراتیک باشد ولی در هر حال باید به رای اکثریت احترام گذاشت و به آن گردن نهاد و اپوزیسون جمهوریخواه را تا تحقق آرمان جمهوری زنده نگه داشت. در نقد نظر ایشان می توان گفت که دموکراسی به معنی استبداد اکثریت نیست و در دموکراسی حقوقی برای بازنده ها و اقلیت ها وجود دارد که اکثریت نمی تواند و نباید آنها را زیرپا گذارد و نیز حزب برنده، اکثریت کرسی ها را تا ابد در دست ندارد و دیر یا زود ممکن است در جایگاه اقلیت قرار گیرد.‌ دموکراسی مانند هر بازی یا مسابقه یا رقابت، قواعدی دارد و مهم گردن نهادن به قواعد بازی دموکراتیک است. این اندیشه که پادشاهی لزوما استبدادی است و بنابراین جمهوری لزوما دموکراتیک است خلاف شواهد روشن تاریخی و فعلی در دنیا است. جمهوری و دموکراسی دو مفهوم متفاوتی هستند و هر دو از ابداعات فرهنگ یونانی اند. آیا یونانیان برای یک مفهوم سیاسی دو واژه ابداع کرده اند؟ افلاطون را در تاریخ اندیشه سیاسی به عنوان فیلسوف استبداد می شناسند و ایشان در رساله جمهوری برای نخستین بار یک حکومت تمامیت خواه را به تصویر می کشد.بنابراین در نظر دست کم یک فیلسوف برجسته، جمهوری و دموکراسی دو چیز متفاوت و حتی متضادند. چرا جمهوری خواهان ایرانی این حقیقت مهم تاریخی را نادیده می گیرند؟ در تاریخ بریتانیا حکومت ده ساله استبدادی کرامول را جمهوری کرامول می نامند، ولی شاید جمهوریخواهان ایرانی خود را داناتر از مورخان و اندیشمندان بریتانیایی دانسته و جمهوری کرامول را سلطنت کرامول تصور می کنند.‌ اگر به تاریخ معاصر نگاه کنیم، می بینیم که جوامعی که درک سطحی و صوری از مساله استبداد داشته اند و آن را مساوی سلطنت می دانستند با الغای سلطنت و تاسیس جمهوری نه تنها به دموکراسی نرسیده اند، بلکه غالبا با دیکتاتوری خشن تری روبرو شده اند. مساله استبداد مساله تراکم قدرت است و این مساله در هر نظام سیاسی چه سلطنت و چه جمهوری محتمل است. اشتباه مشابه را چپ ها انجام دادند و فکر می کردند مساله بی عدالتی خاص نظام سرمایه داری است و بنابراین با تاسیس نظامی سوسیالیستی مساله بی عدالتی از ریشه حل خواهد شد ولی تجربه بارها نشان داده که در نظام سوسیالیستی مساله بی عدالتی به نحو دیگری بازتولید شده است، بنابراین هم مساله استبداد و هم بی عدالتی مسایل عمیق تری هستند و راه حل های عمیق تری را می طلبند.