ارتباط ناشناخته. ارتباط بدون سانسور. ارتباط برقرار نمی‌شود. سایت اصلی احتمالاً زیر سانسور است. ارتباط با سایت (های) موازی برقرار شد. ارتباط برقرار نمی‌شود. ارتباط اینترنت خود را امتحان کنید. احتمال دارد اینترنت به طور سراسری قطع شده باشد. ادامه مطلب

جامعه‌ی مدنی و شهروندان

شیریندخت دقیقیان − در این نوشته به سیر مفهوم جامعه‌ی مدنی، توانمندسازی شهروندی و ارتباط آن با جنبش‌های اجتماعی می‌پردازم.

سابقه‌ی مفهوم جامعه‌ی مدنی

سابقه‌ی مفهوم جامعه‌ی مدنی به جان لاک در رساله‌ی دوم کتاب "دو رساله پیرامون دولت مدنی" برمی‌گردد. نخستین پدیداری این اصطلاح، با درک امروزی ما متفاوت است، اما نکته‌ی مهمی در مورد عبور از شرایط دیکتاتوری دربردارد.

جان لاک • John Locke 1632 – 1704 منبع: ویکی‌پدیا بزرگ‌ کنید
جان لاک • John Locke 1632 – 1704 منبع: ویکی‌پدیا

لاک می‌گوید که انسان‌ها پیش از زیست اجتماعی، در یک وضعیت طبیعی قرار دارند، یعنی هر فرد، مسئول دفاع از جان و متعلقات خود است و دیگر افراد نیز با او همسان هستند. وقتی انسان‌ها به صورت اجتماعی زندگی می‌کنند، از وضعیت طبیعی خود صرف نظر و توافق می‌کنند که حق حفاظت از مالکیت خود را به چهره‌های مورد توافق همگانی به عنوان اقتدار واگذارکنند. این گونه مردم، جامعه‌ی مدنی را تشکیل می‌دهند. جان لاک، "زندگی، آزادی و مالکیت" را حقوق نازدودنی تعریف کرد.[1]

زمانی جامعه‌ی سیاسی تشکیل می‌شود که مردم حق مجازات متجاوزان به جان ومالکیت خود را نیز واگذار نمایند. شهروندان به دولت این اقتدار را می‌دهند که به نفع آنها و از سوی آنها قانون‌هایی بگذارد تا در صورت شکایت از آنها حکمیت صورت گیرد. لاک می‌گوید که حکومت خودکامه‌ی فردی با جامعه‌ی مدنی همخوان نیست. زیرا حاکم خودکامه کسی است که از او نمی‌توان به کسی دیگر شکایت برد. چنین حکمرانی به طور یک طرفه مردم را به وضعیت طبیعی برگردانده است.

اما گفتیم که فرد، پیشتر، برای ورود به جامعه‌ی مدنی و سیاسی، اختیار خود برای قانونگذاری و مجازات را واگذار کرده است. یعنی، مردم دیگر در وضعیت طبیعی نیستند، چون نمی‌توانند راسا از خود دفاع کنند. اینجاست که از نظر جان لاک، حاکمیت مطلقه‌ی فردی و جامعه‌ی مدنی در تعارض با یکدیگرند. وجود هر یک نفی دیگری است.

لاک در انتهای رساله دوم دولت، این حق را به رسمیت می‌شناسد که اگر حاکم خودکامه خود را خارج از حدود جامعه‌ی مدنی قرار دهد، یعنی نتوان از او به کسی شکایت کرد، افراد نیز خود را در وضعیت طبیعی قرار دهند، یعنی راسا از خود دفاع کنند.[2] (نمونه‌ای از چنین روندی را در انقلاب آمریکا و استقلال استرالیا می‌یابیم که هر دو علیه استعمار انگلستان که شرایط را برای شهروندان غیرقابل تحمل کرده و پاسخگو نبودند، رخ دادند.)

جان لاک در رساله‌ی پیرامون مدارا تعبیری از مقام مدنی دارد که به حاکم سیاسی می‌انجامد:

«وظیفه‌ی یک مقام مدنی (civil magistrate) آن است که با اجرای بیطرفانه‌ی قوانین یکسان برای همه‌ی مردم و هر یک از افراد زیر مسئولیت خود، تملک عادلانه‌ی ملزومات زندگی آنان را تضمین کند. اگر هر کس فرض کند که می‌تواند قوانین عدالت و مساوات (equity) عمومی برای حفظ آن ملزومات را زیرپا بگذارد، باید با ترس از مجازات از او جلوگیری کرد. این مجازات شامل محرومیت یا کاهش منافع عمومی یا امکاناتی است که در غیر آن صورت، می‌توانست و باید از آن‌ها بهره‌مند می‌شد. ولی با علم به این که هیچ کس خودخواسته، خویشتن را در معرض مجازات محرومیت از هیچ یک از دارایی‌ها و حتی آزادی یا حق حیات خود قرارنمی دهد، مقامی مدنی برای اداره‌ی جامعه وجود دارد تا با داشتن حق کاربرد زور و قدرت بر رعایای خود، زیرپاگذارندگان حقوق انسان دیگر را مجازات کند.»[3]

مفهوم جامعه‌ی مدنی نزد متفکران بعد از جان لاک

ژان ژاک روسو به پیروی از لاک، جامعه‌ی مدنی را "برگذشتن از وضعیت طبیعی" می‌داند.

برای هگل جامعه‌ی مدنی یا به قول او جامعه‌ی بورژوا حاصل اجتماع افرادی است که وحدت با خانواده را پشت سر گذاشته، وارد رقابت اقتصادی و نظام احتیاجات شده‌اند. هگل جامعه‌ی مدنی را نقطه مقابل جامعه‌ی سیاسی می‌داند.[4]

مارکس در نقد هگل، جامعه‌ی مدنی را حاصل فروپاشی نظام فئودالی - که در آن هر انسان عضو گروه‌های کوچک بود - و نمونه‌ی نظام منفعت خواهی فردی دانست.[5]

پایه گذار مفهوم مدرن society civil آن گونه که در پیش زمینه‌های کنشگری‌ها و جنبش‌ها اجتماعی به کار می‌رود، تاماس جفرسون فیلسوف سیاسی آمریکایی (۱۷۴۳- ۱۸۲۶) و نویسنده‌ی اعلامیه‌ی استقلال آمریکا است.

تاماس جفرسون • Thomas Jefferson 1743 - 1826 منبع: ویکی‌پدیا بزرگ‌ کنید
تاماس جفرسون • Thomas Jefferson 1743 - 1826 منبع: ویکی‌پدیا

از دید تاماس جفرسون و بنا به تجربه‌ی عملی کلنی‌های آمریکا، نهادهای جامعه‌ی مدنی فضایی متمایز از جامعه‌ی اقتصادی و جامعه‌ی سیاسی است: گستره‌ای خودجوش و مردم نهاد که شهروندان برای رسیدگی به اموری که دولت از آن غفلت می‌کند یا نباید در دست دولت نباشد، تشکیل می‌دهند. ایالت‌های آمریکا قبل از استقلال، کلنی انگلستان بودند، ولی مردم جهت اداره‌ی امور خود برای استقلال هرچه بیشتر از استعمارگران، مبتکر انجمن‌هایی شدند که سرانجام پایه‌ی نافرمانی مدنی و انقلاب آمریکا را ریختند. تاماس جفرسون نوشت: "زمانی که بیعدالتی به قانون تبدیل شود، مقاومت، وظیفه می‌شود". این مقاومت تاریخی در جریان انقلاب آمریکا محصول انجمن‌های مردم نهاد بود.

در این باره که چرا آمریکا محل مناسبی برای رشد این پدیده بود، دلایلی چند از منظرهای فرهنگی/عقیدتی و جامعه شناختی بیان شده‌اند. بنا به استدلال فیلسوف انگلیسی، جاناتان ساکس (درگذشت ۲۰۲۰)، کلنی‌های آمریکا اغلب جوامع دینی پیورتن‌های گریخته از تفتیش عقاید اروپا و برخی حتی کمون‌های اشتراکی خودگردان بودند [6]. دستگاه تفتیش عقاید اروپا ایده‌ی توراتی "آفریده شدن انسان به صورت و شباهت به خدا (سفر پیدایش ۲۶:۱) را کفر و سزاوار سوختن بر تل هیزم می‌دانست، اما پیوریتن‌ها که اقتدار کلیسا را قبول نداشتند و فقط معتقد به اصل متون تورات و انجیل بودند، حامل این دیدگاه‌ها به آمریکا شدند. جاناتان ساکس در مجموع، اعلامیه‌ی استقلال آمریکا را ملهم از اندیشه‌های توراتی می‌داند. [7]

این ماده از اعلامیه‌ی استقلال، پایه‌ی اعتقادی تساوی اجتماعی را شرح می‌دهد:

«ما این را حقایقی خودگواه می‌دانیم که همه‌ی انسان‌ها به تساوی خلق شده و توسط آفریدگار خود از شماری از حقوق غیرقابل پس گیری بهره گرفته اند، از جمله حق زندگی، آزادی و جستجوی خوشبختی. دولت‌ها جهت تضمین این حقوق، توسط انسان‌ها تشکیل شده، قدرت مشروع خود را از توافق حاصل در میان حکومت شوندگان می‌گیرند. اگر زمانی هر شکلی از دولت این هدف‌ها را تخریب کند، حق مردم خواهدبود که دولت را تغییرداده یا ملغی سازند و دولت جدیدی تشکیل بدهند.» [8]

این ماده در اسناد استقلال آمریکا بعدا راه را برای الغای بردگی در آمریکا گشود. باید افزود که به تازگی این ایراد به تاماس جفرسون گرفته می‌شود که چرا خود او وارث املاک پدری با شماری از برده‌ها و خدمتکاران بود. باید دانست که همزمان، پایه‌های الغای بردگی در اندیشه‌ها و آثار او ریخته شد. در چنان شرایطی نظریه‌پردازی برای آزادی بردگان تنها در طبقه‌ای که او به آن تعلق داشت ممکن بود و نه نزد بردگان (مانند تولستوی که ملاکی از خاندان تزاری بود ولی در لغو سرواژ کوشید و سرانجام املاک خود را به دهقانان بخشید و آنها را آزاد ساخت). جفرسون با آنکه ابتدا به سطح پایین توانایی‌های سیاهپوستان اشاره داشت، اما بعدا تصریح کرد که این عقب ماندگی جنبه‌ی نژادی نداشته، صرفا تربیتی و ناشی از محرومیت‌های بردگی است. او نوشت که آن روز، دور نیست که بردگی الغا شود. جفرسون در نامه‌ای به تاماس کوپر در سال ۱۸۱۴ نوشت:

من حاضر به فداکردن همه چیز خود هستم برای این که عملا در برنامه ریزی برای الغای هر گونه بقایای این نکبت اخلاقی و سیاسی (بردگی) مشارکت کنم.[9]

جفرسون در نامه به هموندان معاصرش، رفتار بیرحمانه با سرخپوستان آمریکا را نیز محکوم می‌کرد. او سرخپوستان را انسان‌هایی اصیل و محترم می‌دانست که از نظر جسمی و ذهنی هیچ تفاوتی با سفیدپوستان نداشته، اخلاق درونی والا و قدرت عقلانی بالایی دارند و تنها از نظر فنون از زمانه عقب هستند [10].

پیرامون دلایل قوی شدن جامعه‌ی مدنی در آمریکا و از دید فرهنگ شناسی، فیلسوف سیاسی آمریکایی گوردون وود بر آن است که نوع دولت سنتی و بوروکراتیک در اروپا زمین مناسبی برای رشد جامعه‌ی مدنی نبود. او سپس با اشاره به این دیدگاه رایج در اروپا که خون آبی اریستوکراسی، متفاوت با خون قرمز مردم دیگر است، می‌نویسد:

«این ایده‌ی جفرسون که مردم همگی دارای یک سرشت بوده، انسان‌ها مجموعه‌ای به هم پیوسته و دارای مهری طبیعی به یکدیگر هستند، دلسوزی، همدردی و احساس به همنوع را ممکن و پی ریزی جامعه‌ی مدنی را امکان پذیرکرد... جفرسون نوشت که امتیازهای اشرافیت باید ملغی شوند تا اصالت فضیلت و استعداد، جای آنرا بگیرد.» [11]

به نظر وود، ملتی می‌توانست مبتکر جامعه‌ی مدنی مدرن شود که مردم آن منشاء قدرت بوده، هر نفر، کرامت فردی مساوی با دیگران داشته باشد. تساوی در اینجا به مفهوم social equality یا تساوی دربرابر قانون نظام‌های دمکراسی است که با money equality یا مساوات در دارایی یکی نیست. احترام به مالکیت خصوصی از زیربناهای قانون اساسی آمریکا است.

تاماس پین • Thomas Paine 1736/7 - 1809 منبع: ویکی‌پدیا بزرگ‌ کنید
تاماس پین • Thomas Paine 1736/7 - 1809 منبع: ویکی‌پدیا

یک انگلیسی انقلابی به نام تاماس پین نیز نقشی تعیین کننده در انقلاب آمریکا داشت. پین از پایه گذاران آمریکا است و ایالت پنسیلوانیا به نام اوست. رساله‌ی او به نام عقل سلیم در آمریکا در ژانویه‌ی ۱۷۷۶ منتشر شد و بالاترین فروش را با ۱۰۰ هزار جلد پیدا کرد. پین که لقب "پدر انقلاب آمریکا" به او داده شده و از نظریه پردازان نافرمانی مدنی است، در صفحه‌های آغازین عقل سلیم به توجیه قیام علیه فرمانروای ظالم پرداخت.

از جمله شیفتگان انقلاب آمریکا الکسی دوتوکویل متفکر فرانسوی قرن نوزدهم بود که به آمریکا سفر کرد و درباره‌ی دولت و جامعه‌ی نوپای آن نوشت. او استقلال آمریکا را حاصل «هنر برپایی انجمن‌های مردم نهاد» دانست. دوتوکویل بر آن بود که گرایش دولت‌های مدرن به سوی خودکامگی است و نه دموکراسی؛ از این رو جامعه‌ی مدنی و سازمان‌های غیردولتی آن همواره باید نیرومند باشند تا از خودکامگی جلوگیری کنند. دوتوکویل نظام لیبرال آمریکا را از قاعده‌ی گرایش به خودکامگی برکنار می‌دانست. او مقاومت جمعی آمریکا دربرابر شکل‌های کمتر لیبرال دولت را برخاسته از نهادهای آزاد می‌دانست.

نهاد آزاد غیردولتی در برداشت دوتوکویل، به درک امروزی ما از سازمان‌های جامعه‌ی مدنی نزدیک تر است: فضایی مردم نهاد که هم ناظر بر مشارکت مردم در اداره‌ی کشور/شهر/محله و اجرای دموکراسی است و هم به آنچه دولت کوتاهی کرده یا برای آن امکانات اندک دارد، رسیدگی می‌کند. گستره‌ی مدنی، بازیگران و قواعد متفاوتی با جامعه‌ی سیاسی و جامعه‌ی اقتصادی دارد. دوتوکویل می‌گوید که نهادهای جامعه‌ی مدنی، شهروندان را از سردرگریبانی و انزوا بیرون آورده، به آنها امکان اداره‌ی خود در سطوح خرد را می‌دهد. وقتی فرصت اداره‌ی خود همراه شود با تلاش برای منافع و ارزش‌های مشترک، نهادهای مدنی می‌توانند با نهادهای سیاسی همراهی و فعالانه در بهبود جوامع مشارکت کنند. دوتوکویل بر آن بود که نهادهای مدنی عادت‌های لیبرال دمکراتیک را تشویق کرده، شهروندان را به تفکرمستقل وامی دارند [12].

اجرای نهادسازی مدنی در عمل، روندهایی پیچیده و پیگیری را می‌طلبد که در چند دهه‌ی گذشته با مفهوم توانمندسازی مدنی بیان می‌شوند.

توانمندسازی شهروندی

هنگام سخن گفتن از توانمندسازی شهروندی یا citizen empowerment پذیرفته‌ایم که شهروندان جامعه‌ی مورد نظر، دچار درجاتی از کمبود توان برای بازشناسی و احقاق حقوق شهروندی و مدنی خود هستند. و یا در اثر نظام‌های توتالیتر یا اقتدارگرا، disempowered یا توان زدایی شده‌اند. این اصطلاح در دهه‌ی هفتاد باب شد و در دو دهه‌ی اخیر به ویژه در مطالعات جامعه‌ی مدنی و توسعه شتاب گرفت.

تعریف توانمندسازی شهروندی به نقل از یکی از بولتن‌های رسمی چنین است: موقعیت‌ها و دسترسی‌هایی که توسط رهبران و نمایندگان شهروندان برای آنان فراهم می‌شود تا توانایی‌های لازم برای مشارکت فعال در توسعه و تصمیم گیری اجتماعی را به دست آورند.

اصطلاح توانمندسازی بر اساس تعریف قدرت شکل گرفته که مکس وبر آنرا ظرفیت کنترل دیگران می‌داند. وقتی ظرفیت کنترل، مشروع شود، اقتدار شکل می‌گیرد [13]. پس، توانمندسازی گروه‌ها و طبقات بی قدرت، به معنای بازتوزیع قدرت از راه‌های مشروع است. حکومت‌های اقتدارگرا و توتالیتر به همین دلیل در روند شکل گیری و رشد سازمان‌های مردم نهاد مشکل می‌تراشند و آنها را سرکوب می‌کنند.

در اسناد بانک جهانی توسعه می‌آید که سازمان‌های مدنی برای دفاع از محرومان، نیازمند مدافعان یا صدارسان‌ها (advocate) هستند، یعنی کسانی که از قدرت به معنای سیاسی و دانش لازم برخوردار باشند. کارهای آنها شامل آموزش مسائل اجتماعی به سیاستگذاران و گستره‌ی عمومی؛ تشویق مردم به رای دادن و دنبال کردن مطالبات از طریق انتخابات؛ ساماندهی جوامع؛ شکایت‌ها و اقامه‌ی دعواهای مدنی؛ و حتی یافتن مدافعانی در میان سیاستمداران و پارلمان‌ها برای قانونگذاری‌های جدید به نفع هدف‌های مردم نهاد است.

advocacy یا صدارسانی برای بیصدایان سه نوع عمده است: نمایندگی، یعنی سخن گفتن از طرف بیصداها در سندیکاها، انجمن‌های حرفه ای، پارلمان‌های کشوری و شوراهای محلی؛ mobilzation یا تحرک دهی، یعنی تشویق دیگران به همراهی در مطالبات، کارزارها و انتخابات؛ و سومین نوع صدارسانی توانمند سازی است: به معنای حمایت از بیصداها برای آنکه خودشان صدای خود بشوند و سخن بگویند. این پیشرفته‌ترین مرحله است.

پس هر روندی که مشارکت مردم در اداره‌ی زندگی خود را افزایش دهد، توانمندسازی شهروندی است. از جمله کمک به جوامع برای کسب مهارت‌های شغلی، سرو سامان دادن به اقتصاد محلی؛ پی ریزی اعتماد به نفس برای اداره‌ی امور محلی؛ آموزش‌های سلامتی؛ کمک به کودکان بی سرپرست؛ حمایت از حیوانات و محیط زیست؛ برنامه‌های هنری؛ و انواع بیشمار کارهای خیریه. نوع دیگر، کسب حمایت مقامات دولتی و محلی برای گسترش و حمایت از فرصت‌های توانمندسازی است.

توانمند سازی هم یک روند است و هم یک محصول که با وجود سه عنصر تکمیل می‌شود: مشارکت مردمی community participation؛ ظرفیت سازی مردمی community capacity building و دسترسی مردمی به اطلاعات community access to information. این سه شاخص بانک جهانی برای توسعه، میزان مشارکت مردم در تصمیم گیری برای سرنوشت خود را تعیین می‌کنند.

پژوهشگران در مطالعات سال‌های اخیر به دلیل آسیب‌های ناشی از جهانی سازی بدون رعایت ویژگی‌های محلی، تاکید کرده‌اند که توانمندسازی در شرایط گلوبال باید در هر سه سطح جهانی، ملی و محلی تحلیل و برنامه ریزی شود.

در این مسیر روی حس مشارکت مردمی یا sense of community تاکید می‌شود تا فرد احساس تعلق به جمعی بزرگتر کند و شبکه‌ای از مناسبات را جهت مشارکت پیرامون خود بیابد: احساس هم سرنوشتی و این که می‌توانند با هم مسیر خود را تعیین کنند. چنین جامعه‌ای را "توانمند از نظر روانشناختی" psychologically empowered می‌نامند.

در گستره‌ی همگانی ایرانی انواع وظیفه‌ی مدنی و سیاسی همزمان به دوش واحدی به نام "جامعه‌ی مدنی" گذاشته می‌شود. این برداشت تفاوتی میان توده‌های مردم با جامعه‌ی مدنی نمی‌گذارد و توقع‌هایی که از آن دارد، نادرست است. درواقع، باید گفت: "سازمان‌های جامعه‌ی مدنی" و انتظارات ما از آنها نباید انقلابی و رادیکال باشد، زیرا با ماهیت این گونه سازمان‌ها در سراسر دنیا در تضاد است.

تنها حرکت‌های موفق و پایدار در قالب سازمان‌ها و تشکل‌های مردم نهاد می‌توانند به دستاوردهایی برسند. در کشورهای توسعه نیافته که مردم عادت دارند دولت همهٴ کارها را انجام دهد، مشارکت مردمی ضعیف است. برای تقویت جامعه‌ی مدنی و نهادهای آن شهروندان نیز مسئول هستند که بخشی از وقت خود را برای کارهای داوطلبانه برای هدف‌های مورد علاقه‌ی خود بگذرانند، با قدرت مالی یا حرفه‌ای خود از سازمان‌های مردم نهاد حمایت کنند و سلامت کارکرد آنها را بپایند.

توانمندسازی شهروندی و جنبش‌های اجتماعی

توانمندسازی شهروندی در جوامع در تلاش برای گذار به دمکراسی اهمیتی دوچندان دارد، زیرا در فصل مشترک جامعه‌ی مدنی و جنبش اجتماعی عمل می‌کند و روندی خشونت پرهیز جهت زیرساخت سازی و توانمندی جنبشی شهروندان است.

شباهت‌هایی که محققان در مورد توانمندی‌های جامعه‌ی مدنی و جنبش‌های اجتماعی جمعبندی کرده‌اند از این قرارند:

  • نخست، هر دو مانند یک تشکیلات، دارای ساختار، رهبری و طرز فکر، هستند.
  • دوم، اقدامات جامعه‌ی مدنی و جنبش اجتماعی هر دو روندهای اجتماعی هستند که مراحل متفاوت از حرکت دهی تا کنش جمعی توانمند را دربرمی گیرند.
  • سوم، هر دو در بطن شرایط اجتماعی موجود، خواهان تغییر هستند یا در برخی موارد، برای جلوگیری از پسرفت و تغییر منفی کار می‌کنند.
  • چهارم، بخش مهم کار سازمان‌های جامعه‌ی مدنی و جنبش اجتماعی، شکل دهی به هویت جمعی جدید است.

اما تفاوت‌های توانمندسازی با جنبش اجتماعی نیز باید در نظر کنشگران باشد:

  • نخست، جنبش اجتماعی قلمرو وسیعتری را دربر می‌گیرد و سریع تر پیش می‌رود؛ ولی جامعه‌ی مدنی کندتر در بطن شرایط موجود رشد می‌کند.
  • دوم، جنبش اجتماعی در سطح بیرونی جامعه تحرک می‌گیرد، اما جامعه‌ی مدنی زیر ساخت سازی می‌کند.

این تمایز در شرایط دیکتاتوری یا هنگام گذار از آن بسیار جدی است. تحمیل کاردستورهای سیاسی به جامعه‌ی مدنی می‌تواند آنرا از سوی حکومت‌های دیکتاتوری مورد هجوم قراردهد و در نطفه خفه کند (مانند وابسته ساختن سندیکاهای کارگری به احزاب و گروه‌های سیاسی در اوایل انقلاب اسلامی). رعایت حدود صنفی و مدنی برای ریشه دواندن در میان مردم یا grassroot شدن ضرورت دارد. در قوانین آمریکا لابی سیاسی توسط سازمان‌های غیرانتفاعی، از معافیت مالیاتی برخوردار نیست و در صورت عبور از محدوده‌های قانون، جریمه‌های جدی دارد. بخش مردم نهاد جامعه برای رشد و ریشه دواندن نیازمند استقلال از بخش سیاسی است، اما با آن برای گذراندن قوانین بهتر ارتباط دارد.

از جمله کارکردهای جامعه‌ی مدنی که به جنبش‌های اجتماعی کمک می‌کند، توانمندسازی به حاشیه رانده شدگان است. مناسبات ناعادلانه‌ی اجتماعی و اقتصادی و یا سنت‌ها گروه‌های دیگربوده را به حاشیه‌ی اجتماع می‌رانند. در ایران، شهروندان درجه دو از جمله اقلیت‌های دینی به ویژه بهاییان، سنی‌ها و درویشان، دگراندیشان و گروه‌های حاشیه‌ای از جمله دگرباشان جنسیتی، کولبران و کودکان کار، بیخانمان‌ها و گورخواب‌ها هستند. زنان به ویژه در محیط‌های روستایی و دورافتاده نیز همین ویژگی‌ها رادارند. حاشیه نشینان در چند سال اخیر زیر سایه‌ی تلاش جامعه مدنی و صدارسانی پرهزینه‌ی روزنامه نگاران‌ها و کنشگران داخلی به میزانی قابل توجهی نمایندگی شده و صدا یافته‌اند. این نمونه‌ها گواهند که توانمندسازی در جامعه‌ی ایران در صورت اجرای منسجم به موفقیت خرده جنبش‌های اجتماعی و مطالباتی کمک می‌کند.

سازمان‌های جامعه‌ی مدنی، سرمایه‌ی اجتماعی تولید می‌کنند. اما این سرمایه برخلاف انتظار بازیگران سیاسی در دم و سریع به سرمایه‌ی سیاسی فرانمی روید. بخش مردم نهاد به استقلال و تفکیک هوشمندانه از جامعه‌ی سیاسی نیاز دارد تا کار منسجم ریشه دواندن و کسب تجربه در رفع مشکلات مردم را پی گیرد و توان لازم را برای پیگیری مطالبات مردم و چانه زنی با سطوح قدرت سیاسی پیداکند.

––––––––––––––––––

پانویس‌ها

[1] Locke, John.: 1988. The Two Treatises of Civil Government  (summary). Cambridge: Cambridge University Press

[2]  Locke, John.: 1988. Two Treatises of Government. P213. pdf 

[3] لاک، جان.:  ۲۰۱۴.  رساله‌ی پیرامون مدارا. ترجمه‌ی شیریندخت دقیقیان. گاهنامه‌ی فلسفی خرمگس، دفتر دوم.

Also see:

Jichang.; Wen. 2015. Study on Marx’s Theory of Civil Society and Alienation Canadian Social Science Vol. 11, No. 3, p2.

[6] در این زمینه خواندن مقاله‌ی زیر توصیه می شود:

پرزین، حبیب. ۲۰۲۰- در آرزوی بهشت زمینی. خرمگس

[10] Meacham,  Jon (2013). Thomas Jefferson: The Art of Power. Random House Trades

[12] Stid, Daniel.: 2018. Civil Society and the Foundations of Democratic Citizenship The Stanford Social Innovation review.

[13]Sung Ho Kim.: 2000.  Max Weber's Politics of Civil Society. Political Theory, Vol. 28, No. 2

از همین نویسنده

نظر بدهید

در پرکردن فرم خطایی صورت گرفته

نظرها

  • جوادی

    اگر یک رسانه جمعی در اختیار داشتم ، از تحلیل گرها به ندرت دعوت به همکاری می کردم زیرا ما برای گذار به دموکراسی به نافرمانی مدنی _اعم از فردی و جمعی_ در مقیاس گسترده و عمومی نیاز داریم و نه به تحلیل گری صرف. تقریبا تمام روشنفکران ایرانی در رسانه های اجتماعی ساعت ها مشغول تحلیل و تفسیر هستند و کنشگری را با تحلیل و گزارشگری اشتباه گرفته اند. ویدئوها و تصاویری که از داخل به دست شان می رسد را دوباره به خورد مردم می دهند و همزمان هشدار می دهند که ایران در حال نابودی است، پس بلند شوید. آیا اسم اینکار را می توان مبارزه سیاسی گذاشت؟ آیا اکثریت مردم ایران نمی دانند ایران در حال نابودی است؟ حقیقت تلخ این است که اکثر مردم ایران به خوبی می دانند که ایران در حال نابودی است ولی بی تفاوت هستند و تنها شاهد اعتراضات پراکنده و نامنسجم هستیم. گویا روشنفکران ایرانی قادر به درک مساله بی تفاوتی و اهمیت فوق العاده آن در تداوم وضع موجود نیستند. روشنفکر ایرانی بیشتر به تفسیر و تحلیل اخبار روزانه علاقه دارد تا به مسایل اجتماعی و آسیب شناسی اجتماعی. از روشنفکر ایرانی می پرسم که آیا تردید دارد که اکثر مردم ایران به هر دلیل دچار بی تفاوتی مزمن شده اند ؟ اگر این مساله را قبول دارد پس چرا برای شناخت علمی و حل آن اقدام در خوری نمی کنند؟ تاکید می کنم تا زمانی که روشنفکران ایران به نقد خود نپردازند و فاصله بین خود و مردم را کاهش ندهند و از موضع بالا( آمرانه و متکبرانه) دست برندارند، وضع موجود تغییر نخواهد کرد. شورش گرسنگان اگر هم رخ دهد ، شورشی کور و نامنسجم خواهد بود که ره به جایی نخواهد برد و مهار خواهد شد. بنابراین دلخوش کردن به اینکه شورش گرسنگان توازن قوا را بهم زند و وضع موجود را دگرگون کند، توهمی بیش نیست.‌ روشنفکر ایرانی دهه هاست که پز می دهد که جمهوریخواه یا مشروطه خواه است و حاضر به گفتگو و همکاری با آن دیگری نیست. آیا چنین روشنفکرانی واقعا به دموکراسی اعتقاد دارند؟ اشتباه اکثر روشنفکران ایرانی این است که استبداد را فقط در راس هرم قدرت می بیند و از دیدن استبداد در سطوح پایین تر ناتوان اند. نباید از یاد بریم که همه ما در یک فرهنگ استبدادی به دنیا آمده و پرورش یافته ایم، بنابراین خوی استبدادی در همه ماهست و خود رای هستیم.‌ دموکرات شدن مستلزم تصدیق این پیشینه و تلاش در برطرف کردن آن است. خودرای کسی است که نه تنها برای رای و نظر دیگران ارزش قائل نیست، بلکه تمایل دارد دیگران را مجبور به پذیرش نظرات خود کند.‌ بارها در دموکرات بودن خود شک کردم ولی فکر نمی کنم روشنفکرانی که استبداد را فقط در راس هرم می ببینند و پشت جمله ی فلان حاکم دیکتاتور بوده است، سنگر می گیرند، حتی یکبار هم در خودرای بودن یا دموکرات بودن خود فکر کرده باشند. از کجا مطمئن هستیم که اگر صاحب قدرت سیاسی می شدیم، به خودکامگی روی نمی آوردیم؟ دموکراسی سیاسی مبتنی بر خرده فرهنگ دموکراتیک است. در هندوستان دموکراسی سیاسی حاصل خرده فرهنگ دموکراتیک عده ای از نخبگان مانند نهرو و گاندی و حزب کنگره ملی بوده است. خرده فرهنگ دموکراتیک با فرهنگ ( عمومی) دموکراتیک یا دموکراسی فرهنگی فرق دارد. در ایران به اندازه کافی نخبگان دموکرات نداشته ایم تا عمل دشوار نهادینه کردن دموکراسی را به سرانجام برسانند. نمی توان مدعی دموکراسی بود ولی حاضر نباشیم با آن دیگری از موضع برابر گفتگو کنیم.‌ روشنفکران نسل سوم وقت چندانی برای انتقاد از خود و گفتگو از موضع برابر با همدیگر و مردم

  • جوادی

    رفتن به سوی موضع بالغ _ بالغ( جستجوی موضع برابر) بارها بازی جمهوری یا پادشاهی را مورد بحث قرار دادم و تاکید نمودم که این بازی دهه ها موجب پراکندگی و اصطکاک نیروهای مخالف وضع موجود شده و تردیدی نیست که پراکندگی و اصطکاک نیروهای اپوزیسیون دو ضعف اساسی به شمار ِ آمده و به نفع وضع موجود عمل خواهند کرد و نیروهای طرفدار وضع موجود نیز سخت تلاش می کنند تا مانع انسجام نیروهای مخالف شوند.‌ حقیقت این است که به پیروی از نخبگان، جامعه نیز در قبال این مساله دو قطبی شده است، در حالیکه اکثر جمهوریخواهان و پادشاهی خواهان، از سر تعصب نمی خواهند این شکاف را بپذیرند. آیا می توان بر این شکاف پلی زد؟ این یک مساله استراتژیک است و از آنجا که تقریبا تمام روشنفکران ایرانی عادت دارند صرفا از دیدگاه ایدئولوژی به دنیا نگاه کنند، بنابراین برای مسایل استراتژیکی و طرز فکر استراتژیک ارزش چندانی قائل نیستند. به نظر من راه حل شکاف بین جمهوریخواهی و پادشاهی خواهی، رفتن به سوی موضع بالغ_ بالغ است. موضع بالغ _ بالغ موضع برابر نیز نامیده می شود که دنبال نقاط اشتراک و توافق است. موضع برابر نه این است که در موضع بالا ( آمرانه یا متکبرانه) باشیم و نه در موضع پایین( مطیع یا چشمپوشی) ،بلکه این است که موضع دیگری را بفهمیم بی آنکه لزوما با او موافق باشیم.‌ متاسفانه تا به امروز جمهوریخواهان و مشروطه خواهان حاضر نشدند از موضع بالا دست بکشند و از موضع برابر با هم ارتباط برقرار کنند و این موضوع به ضرر جنبش دموکراتیک در ایران بوده است.‌ واقعا روشنفکران ما نمی توانند درک کنند که دموکراسی پارلمانی در دو شکل پادشاهی مشروطه و جمهوری پارلمانی قابل تحقق است؟ پذیرفتن همین حقیقت ساده به معنی به رسمیت شناختن همدیگر و رفتن به سوی موضع بالغ _ بالغ است که زمینه همکاری را فراهم می کند.‌ جمهوریخواه ایرانی کلید کرده که با هرنوع نهاد مادام العمر مخالف است، خوب باش. پرسش من از این جمهوریخواهان این است که آیا انتظار دارند همه مردم مانند اونها فکر کنند؟ آیا بقیه حق ندارند نظر مخالف داشته باشند؟ خوب وقتی درباره موضوع مهمی در بین نخبگان و مردم دو دستگی وجود داشته باشد، این دو دستگی چگونه باید حل شود؟ آیا راه حل دموکراتیکی غیر از همه پرسی وجود دارد؟ پس چرا دو طرف دعوا بر این راه حل دموکراتیک تاکید نمی کنند و به این بازی زیانبار پایان نمی دهند؟ دیگر چه اتفاقی باید بیافتد تا جمهوریخواهان و مشروطه خواهان، ضرورت همبستگی را برای گذار به دموکراسی درک کنند؟ اگر در داخل بودید و هر روز دردمان را حس می کردید، اونوقت بیشتر متوجه اهمیت این نظرات می شدید.‌ پایان دادن به بازی جمهوری یا پادشاهی یک تحول مهم در فضای روشنفکری به شمار خواهد آمد که بی تردید پیامدهای مهم سیاسی خواهد داشت.‌ ‌

  • جوادی

    بارها گفتم که برای تحول در فضای سیاسی نخست باید به سلطه نیروهای افراطی یعنی اسلامیست ها و کمونیست ها بر فضای روشنفکری ایران پایان داد.‌ آیا کسی تردید دارد که پیش از انقلاب ۵۷، اسلامیست ها و کمونیست ها بر فضای روشنفکری ایران مسلط شدند؟ خوب پیامد سیاسی این سلطه جز گردش تند به راست یا چپ چه می توانسته باشد؟ کسی که فضای روشنفکری آن دوره را به دقت بررسی کند، از نامیدن انقلاب ۵۷ به انقلاب اسلامی و روی کار آمدن حکومت اسلامی تعجب نخواهد کرد.‌ باز هم می گویم وظیفه تاریخی لیبرال دموکرات ها و سوسیال دموکرات ها است که به این سلطه فاجعه بار اندیشه های افراطی و متناقض بر فضای روشنفکری ایران پایان دهند. آقای خمینی گفته بود : حکومت اسلامی سلطنت مطلقه و استبداد نیست ،بلکه مشروطه است ،اما نه مشروطه به معنایی که امروز متعارف شده است. این نمونه ای از اندیشه های متناقض است که دهه ها بر فضای روشنفکری ایران و تا به امروز سلطه داشته اند. اینکه اکثر روشنفکران ایرانی نتوانسته اند این نوع تناقضات را بفهمند این تقصیر شاه نبوده است. لیبرال دموکرات ها و سوسبال دموکرات ها باید با افتخار و با صدای رسا مواضع شان را تبلیغ کنند و نظریه های لیبرال دموکراسی و سوسیال دموکراسی را از حاشیه خارج کنند. برای برون رفت از بن بست کنونی در فضای سیاسی ایران، راه معقول دیگری نیست. برای اینکه من زندانی تک‌گویی های خودم نشوم ، لازم است برخی از روشنفکران این نظرات را مورد تامل قرار دهند.

  • جوادی

    بارها این پرسش به ذهنم آمد که به عنوان یک روشنفکر چه خدمتی برای جامعه می توانم انجام دهم. از زمانی که خودم را به عنوان یک روشنفکر شناختم، تقریبا هر روز از وضع موجود رنج کشیدم و مقاومت منفی و روشنگری را وظیفه خود دانستم. برای زندگی بهتر جلای وطن نکردم واعتقاد دارم فرار مغزها و تحصیل کرده ها به ضرر جامعه و به نفع وضع موجود است، به همین خاطر جمهوری اسلامی نه تنها جلوی این پدیده را نمی گیرد، بلکه آن را آسان نیز می کند. از دست اکثر روشنفکران نسل سوم ناراحت هستم و آنها را هم در ایجاد و هم در تداوم وضع موجود مقصر می دانم. همانطور که مخالفت با ناحق لزوما از موضع حق و عدالت صورت نمی گیرد ، مخالفت با استبداد نیز لزوما از موضع دموکراتیک صورت نمی گیرد.‌ مخالفت اصلی با استبداد نیمه سکولار پهلوی از مواضع راست افراطی و چپ افراطی صورت گرفته بود و تاریخ بارها نشان داده که به قدرت رسیدن افراطی های راست یا چپ علی رغم شعارهای دهان پرکن شان ،به استقرار دموکراسی و عدالت منجر نمی شود. روشنفکران مخالف شاه که زمانی اعتقاد داشته اند تا شاه کفن نشود وطن وطن نمی شود، باید توضیح دهند چرا چنین نشد، نه اینکه مثل برخی از مقامات جمهوری اسلامی ریشه مشکلات اقتصادی کنونی را به دهه پنجاه نسبت دهند. اینکه امروزه بگوییم شاه مقصر اصلی انقلاب و به تبع مقصر پیامدهای زیانبار آن بوده، نه تنها از نظر جامعه شناسی انقلاب ها درست نیست، دردی را نیز دوا نخواهد کرد. درست است شاه دیکتاتور بوده،اما اگر اکثر مخالفانش مثل دکتر بختیار دموکرات و دوراندیش بودند، حاصل انقلاب استقرار استبداد دینی نبوده است. نمیشه از این حقیقت که جراحی یک روش درمان است حکم صادر کرد که هر جراحی بدون اعتنا به نتایج اش خوب است. همین ادعا درباره انقلاب ها نیز درست است. درست است انقلاب ها ادعای رهایی بخشی دارند اما باید دید در عمل رهایی بخش بوده اند یا اوضاع را به مراتب بدتر کرده اند. آیا یک مورد جراحی را که وضعیت بیمار را بدتر کرده است نباید مورد انتقاد قرار داد؟ یکی از وعده های اصلی انقلاب ۵۷ آزادی سیاسی بوده است، نه تنها این وعده برآورده نشد، آزادی های فردی مثل آزادی پوشش نیز از بین رفتند و فضای فرهنگی نیز بسته شد. بنابراین اکثر مردمی که مخالف وضع موجوداند طبیعی است که وضع موجود را با وضع پیش از انقلاب مقایسه کنند و دچار نوستالوژی شوند.‌ من خدمت سربازی را در ارتش گذراندم. دوره آموزشی خیلی سخت بود و مرخصی و بازگشت به خانه برای ما رویا شده بود اما هفته آخر دوره آموزشی وضعیت به شدت تغییر کرد. هفته آخر دوره آموزشی ما را از پادگان خارج کرده و به اردوگاه بردند تا خدمت در شرایط فوق العاده سخت را تمرین کنیم. در این شرایط دیگر آرزوی بازگشت به خانه را فراموش کردیم و به جای آن آرزوی بازگشت به پادگان در ذهن ما قوت گرفت. بسیاری از روشنفکران همین پدیده روشن روانشناختی را نمی توانند درک کنند و از اینکه مردم به ستوه آمده از وضع موجود دچار نوستالوژی شده اند، ناراحت و عصبانی هستند و فکر می کنند با انتقادات تند از دوران پهلوی می توانند نوستالوژی فراگیر را درمان کنند. آیا اکثریت مبتلا به نوستالوژی می توانند به این انتقادات توجه کنند؟ آیا بهتر نیست به جای انتقادات بی امان از نظام پهلوی، کمی به انتقاد از خود بپردازند و با اکثریت یا بخش بزرگی از مردم مبتلا به نوستالوژی همدلی کنند؟ روشنفکران عزیز، ایده سلطنت مطلقه در نزد نخبگان اعتباری ندارد بنابراین اگر واقعا دلتان برای مردم ستمدیده و ایران می سوزد، از سر بغض و لجبازی درباره بازگشت آن بحث نکنید. به جای آن می توان درباره بازگشت نظام مشروطه بحث کرد. البته من تعصبی نسبت به شکل نظام ندارم و برای من پادشاهی مشروطه و جمهوری پارلمانی چندان فرقی ندارند و دموکراسی را در هر دو شکل ممکن می دانم.‌ شرکت روشنفکران در بازی جمهوری یا پادشاهی بیش از چهار دهه طول کشیده است و باعث پراکندگی نیروها ی سیاسی مخالف شده و به نفع وضع موجود است. من این افتخار را داشته ام که نخستین روشنفکری باشم که از این بازی خودم را خارج نموده و این بازی را مثل مساله ۲۸ مرداد به عنوان یک تله تعبیر نمودم. چهار دهه قبل بیشتر مخالفان جمهوری اسلامی فکر می کردند این رژیم در حال احتضار است و امروز یا فردا می میرد اما بر خلاف انتظار این رژیم بیش از چهار دهه دوام آورده است و اگر تحول مهمی در فضای روشنفکری رخ ندهد، به احتمال زیاد چند دهه دیگر نیز درحال احتضار خواهد بود.‌

  • جوادی

    آیا با نفی می توان خود را اثبات کرد؟ صدها بار جمله شاه دیکتاتور بود را از مخالفان شاه در دفاع از خط مشی انقلابی شان شنیده ایم و هنوز هم می شنویم. در اینکه شاه دیکتاتور بود بحثی نیست ولی در اینکه آیا علت انقلابی شدن تمام روشنفکران، دیکتاتوری شاه بوده است، تردید وجود دارد. فرض کنیم شاه به دیکتاتور ی روی نمی آورد، این حرف فقط بدان معنی است که شاه می توانست لیبرال دموکرات یا سوسیال دموکرات باشد. خوب آیا در این صورت مخالفت کمونیست ها و راست افراطی با شاه از بین می رفت؟ آیا اسلام گرا ها و کمونیست ها با لیبرال دموکراسی و یا سوسیال دموکراسی سر سازش دارند؟ بنابراین به راحتی می توان تصور کرد که یک شاه دموکرات، هم مورد مخالفت کمونیست ها قرار می گرفت و هم مورد مخالفت اسلام گراها. مناظره آقای جوادی به عنوان یک کمونیست و آقای پاشایی به عنوان یک مشروطه خواه مدرک محکمی برای فرضیه من است. آقای جوادی در این مناظره ، از خانواده پادشاهی مشروطه انگلستان به عنوان انگل یاد می کند. همین موضوع نشان می دهد که کمونیست ها با پادشاهی مشروطه نیز سخت مخالف اند اما وقتی بحث حکومت پهلوی می شود، این موضوع را صریح اعلام نمی کنند و می گویند که علت مخالفت شان دیکتاتوری پهلوی بوده است. بنابراین نمی توان علت در پیش گرفتن خط مشی انقلابی توسط سرسخت ترین مخالفان شاه را به دیکتاتوری او نسبت داد. شاه حتی کامل به قانون اساسی مشروطه نیز عمل می کرد، باز هم نمی توانست مخالفت های اساسی با نهاد پادشاهی را خنثی کند زیرا هم چپ افراطی و هم راست افراطی از اساس با مشروطیت مخالف بوده و هستند. به همین خاطر من جمله کلیشه ای شاه دیکتاتور بود را به عنوان توجیه نظر و عمل انقلابی اکثر روشنفکران مخالف شاه، نمی پذیرم.‌ از طرفی وقتی روشنفکری با لحن دفاعی می گوید شاه دیکتاتور بوده است، آیا نباید ابتدا درباره معنی دموکراسی کمی توضیح داده و سپس دموکرات بودن خودش را اثبات کند؟ تا کی می خواهیم صرفا با توسل به نفی خودمان را اثبات کنیم؟ در اینکه شاه دیکتاتور بوده بحثی نیست، اما در دموکرات بودن مخالفان شاه باید بحث شود و متاسفانه تا به امروز مخالفان شاه این بحث را به حاشیه برده اند و به جای آن کلیشه شاه دیکتاتور بوده است را در کانون بحث ها راجع به انقلاب باشکوه شان قرار داده اند و این گمراه سازی افکار عمومی است. اکثر مخالفان شاه به نوعی از استبداد گرایش داشتند و به همین خاطر نباید از بازتولید استبداد در سال ۵۷ تعجب کرد. تعجب من از این جهت است که همین حقیقت روشن را تا به امروز بسیاری از روشنفکران نمی توانند بپذیرند و همچنان توپ را در زمین شاه انداخته و در توجیه موضع انقلابی شان می گویند شاه دیکتاتور بوده است و با توسل به نفی شاه می خواهند خودشان را اثبات کنند و این مغالطه ای بیش نیست.

  • جوادی

    چهل و چهار سال پیش دکتر شاپور بختیار هشدار داد که اینها ماموریت دارند که ایران را به نابودی ببرند، خوب می برند دیگه... روشنفکران این هشدار را جدی نگرفتند و امروز اکثر روشنفکران هشدار می دهند که ایران در حال نابودی است. چهار دهه تاخیر در درک یک هشدار نشانه چیست؟ آیا نشانه آن نیست که امثال دکتر بختیار یک سر و گردن از بقیه روشنفکران بالاتر بوده و بر خلاف خیلی از روشنفکران با اونکه مخالف استبداد شاه بوده اند اما از اون طرف بام نیافتادند و خطر بازتولید استبداد را نادیده نگرفتند. ثورو می گوید اگر کسی به ناحق در زندان باشد و ما سکوت کنیم، در واقع زندانی بودن آن فرد را رسمیت بخشیدیم. درست است جمهوری اسلامی امثال دکتر بختیار را ترور کرد، اما آیا انفعال و سکوت ما در این زمینه نقش نداشته است؟ آیا سکوت مرگبار روشنفکران در قبال ترور کسروی، این ترور را در نزد افکار عمومی آن دوره بر حق جلوه نداد؟ حتی برخی از روشنفکران تلویحی یا روشن این ترور را تایید کردند.‌ شما سکوت روشنفکران ایرانی در برخورد با این بی عدالتی ها را مقایسه کنید با بر خورد روشنفکران فرانسوی به خصوص زولا در قبال محکومیت افسر یهودی. با این اوصاف چرا باید تعجب کرد که فرانسه امروزه یک کشور پیشرفته و دموکراتیک است و ما گرفتار عقب ماندگی و استبداد هستیم؟ بارها از تعصب نسبت به شکل حکومت حرف زدم و خواهان ترمیم شکاف بین جمهوریخواهان و مشروطه خواهان شدم. آیا این شکاف وجود ندارد؟ اینکه کسی از دو طرف این دعوا حاضر نیست درباره این شکاف و نتایج منفی آن حرف بزند، مفهومش این نیست که چنین مساله ای وجود ندارد. شکاف بین جمهوریخواهان و پادشاهی خواهان به روشنی در واکنش به کنفرانس اخیر شاهزاده خودش را نشان داد. وجود چنین شکاف هایی به نفع وضع موجود است. آیا در درستی این نظر تردیدی وجود دارد؟ هر کسی می گوید این شکاف مساله مهمی نیست و به نفع وضع موجود عمل نمی کند، می تواند نظرش را مستدل بیان کند. این شکاف توسط شاهزاده و یا نظریه پردازان دو طرف به سادگی قابل رفع است، اما تعصب و تنگ نظری تا کنون اجازه چنین کاری را نداده است. کافی است گفته شود که فرق چندانی بین پادشاهی مشروطه و جمهوری مشروطه وجود ندارد و هر دو گزینه های جایگزین مناسب هستند و در گام آخر مردم در یک همه پرسی شکل نظام سیاسی را تعیین خواهند کرد.‌ نه پادشاهی خواهان و نه جمهوریخواهان حق ندارند پیشاپیش ادعا کنند که مردم خواهان پادشاهی یا جمهوری هستند. برای گذار از وضع موجود باید تلاش کرد بر چنین شکافی پل زد نه اینکه آن را پررنگ کرد. با قاطعیت می توان گفت هر کس چنین شکافی را برجسته کند داتسته یا نادانسته به ادامه وضع موجود کمک می کند. اگر روزی شاهزاده بگوید فرق چندانی بین جمهوری مشروطه و پادشاهی مشروطه وجود ندارد، آیا این اظهار نظر به وجهه او صدمه می زند یا آن را تقویت می کند؟ اپوزیسیون دست کم یک گام از مردم معترض عقب ترند در حالیکه برعکس می بایستی پیشقراول باشند.‌

  • جوادی

    علاوه بر تجربه توقف در فضای اجتماعی ایران، به تازگی در فضای روشنفکری ایران نیز توقف را احساس می کنم. روشنفکران نسل سوم بیشتر تریبون ها را در اختیار دارند و بیشتر این روشنفکران در فضای روشنفکری پیش از انقلاب منجمد شده اند.‌ این روشنفکران کماکان بر فضای روشنفکری ایران سلطه دارند و در برابر نظرات روشنفکران نسل بعد از خود سخت مقاومت می کنند و دانسته یا نادانسته به ادامه وضع موجود کمک می کنند. با تمام توان و به طور پیگیر تلاش کردم فضای رو شنفکری را تغییر دهم اما الان احساس می کنم در این فضا هم مثل فضای اجتماعی ، متوقف شده ام و چاره ای جز تحمل ندارم.‌ ما روشنفکران را چه شده است که حتی زبان هم را نمی فهمیم ولی انتظار داریم مردم عادی زبان ما را بفهمند و عمل کنند؟ باز هم از همه روشنفکران خواهش می کنم فقط کمی به انتقاد از خود بپردازند و درباره کثرت گرایی مطالعه کنند.

  • داریوش فاخری

    زیبایی کارهای تحقیقاتی خانم دقیقیان در فرار از حساسیتهای فردی و ترفندهایی است که شبه روشنفکران نسل پیشین از آن سود می جستند. بیطرفی و تلاش برای یافتن راه حلهای واقعی و عملی از هر سوی ممکن, ایشان را از انشانویسی دور و هوای تازه ای را برای تنفس ذهن ارائه میدهد.

  • جوادی

    روشنگری یا نشر معرفت را وظیفه یک روشن اندیش ( در معنی کانتی) می دانم و از سر وظیفه می نویسم. اگر حتی یک روشنفکر به موضوعات و مسایل مورد توجه من، اهمیت داده و آنها را مورد بررسی قرار می داد، تا اندازه ای خیالم راحت می شد و فشار وظیفه را کمتر احساس می کردم زیرا مهم این است که این مسایل و موضوعات در کانون توجه روشنفکران و سپس مردم قرار گیرند و مهم نیست که چه کسانی اینکار رو انجام می دهند. به نظرم یکی از مهم ترین تکالیف انسان، تلاش پایدار برای بهتر بودن خود و جامعه است‌ .‌ هنوز کورسویی امید در من هست که روشنفکران نسل سوم از حال و هوای زبانی دوره پیش از انقلاب ۵۷ بیرون آیند و تا حدی به انتقاد از خود بپردازند. جمله من فلان جا اشتباه کردم نشانه ضعف نیست، بلکه حاصل شکلی از تفکر مرتبه دوم و خودآگاهی بیشتر نسبت به زمان وقوع اشتباه است. من هم مانند اکثر هم نسل های خود از وضع موجود به تنگ آمده ایم و روشنفکران را در ایجاد این وضعیت تا اندازه ای مقصر میدانیم.‌ من نگقتم تمام تقصیر متوجه روشنفکران است.‌ قبول دارم حکومت پیشین نیز اشتباهات بزرگی داشته است. یکی از بزرگترین اشتباهات حکومت پیشین نادیده گرفتن خطر ارتجاع سفید یا همان جریان به اصطلاح نواندیشی دینی بوده است که نظریه پردازان معروف این جریان، امثال شریعتی و آل احمد بوده اند.‌ تا به امروز نیز واژه ارتجاع سفید را در ادبیات سیاسی و روشنفکری ایران نمی بینیم و گهگاهی عبارت معروف ارتجاع سرخ و سیاه را می بینیم که دقیق نیست زیرا مذهبیون از با دلایل محافظه کارانه با انقلاب سفید مخالف بودند و چپ ها بر اساس اعتقاد به رادیکالیسم، بنابراین نمی توان هر دو گروه را با واژه ارتجاع یک کاسه کرد. از طرفی عبارت ارتجاع سرخ و سیاه ، خطر اصلی یعنی خطر ارتجاع سفید را نادیده می گیرد.

  • جوادی

    توماس جفرسون نوشت: زمانی که بی عدالتی قانون می شود، مقاومت وظیفه می شود. کاش این نظر ژرف و آموزنده جفرسون و نظرات مشابه از کانال های گوناگون و در مقیاس گسترده به شهروندان ایرانی عرضه می شد و آنها را به نافرمانی مدنی تشویق می کرد. همانطور که در مقاله آمده است این کار خودش یک نوع صدارسانی به نام تحرک دهی است. به نظرم رسانه های فارسی زبان در خارج از کشور در موضوع صدا رسانی خوب عمل نکرده اند. از اینکه روشنفکری پیدا شده که به موضوعات مهم و سرنوشت ساز اما به حاشیه رانده شده ای چون جامعه مدنی و صدا رسانی توجه ویژه نشان می دهد و مقاله های آموزنده ای درباره این موضوعات می نویسد، خوشحال و تا اندازه ای امید وار می شوم. از خانم دقیقیان بی نهایت ممنونم. شما یکی از روشنفکران نسل سوم هستید که نسبت به خواندن آثارتان احساس علاقه می کنم.